1- نظریه های کلاسیک اندیشه های بانیان و کلاسیکهای جامعه شناسی پیرامون چگونگی ایجاد تغییرات و توسعه در جوامع مختلف و روند گذار جوامع از مقاطع مختلف دور می زند این نظریه پردازان بیشتر به دنبال پیداکردن روندی خطی در توسعه جوامع مختلف بودند تا با بسط دادن آن به جوامع دیگر روند توسعه آنهارا نیز تسریع نمایند . آنان همواره درپی پاسخ گویی به این سوال بوده اند که یک جامعه چگونه ممکن است دچار تغییروتحولات وسیع گردد و چه پدیده هایی دراین امر دخالت دارد از جمله نظریه پردازان کلاسیک می توان به افرادی همچون اگوست کنت – کارل مارکس - مکس وبر – امیل دورکیم – هربرت اسپنسر و فردیناند تونیس اشاره نمود .هرچند اندیشه های این افراد در بسیاری ازموارد مورد انتقادات شدیدی واقع گردیده است که روند توسعه جوامع مختلف را با ارائه نسخه ای واحد و تکراری نمی توان از پیش تعیین نمود ولی همین اندیشه ها پایه گذار الگوهای جدیدتری درزمینه توسعه شدند که بسیاری ازاین الگوها همچنان مورد عنایت سیاست گذاران توسعه در جوامع مختلف می باشند 2- نظریه ها و رویکردهای نوسازی یکی از دیدگاههای اساسی درادبیات توسعه دیدگاه نوسازی است که امروزه در قالب اصول مکتب ساختی – کارکردی که اولین بار از سوی تالکوت پارسونز برپایه اندیشه های دورکیم و وبر بنا شده و ارائه گردید . نوسازی از جوانب مختلف اقتصادی ، اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی و روانی قابل بررسی است . از دیدگاه وبر نوسازی با عقلانیت جوامع ارتباط تنگاتنگ پیدا می کند چون از نظر این دیدگاه تجدد حاصل عقلانیت جوامع است رویکردهای نوسازی از نظر اجتماعی بیشتر پیرامون محور تمایزات ساختاری و اجتماعی دور می زندو مدرنیت جوامع را حاصل ایجاد تمایزات در ساختار هرجامعه می داند از اندیشمندان این تفکر می توان به پارسونز ،اسملسر ، هوزلیتس و آیزنشتاد اشاره نمود . نوسازی اقتصادی بیشتر دلالت دارد بر دگرگونی شیوه تولید یک جامعه . اقتصاد دانان نوسازی را کاربرد تکنولوژی توسط انسان برای نظارت بر منابع طبیعی به منظور فراهم کردن وسایل افزایش بازده سرانه تعریف کرده اند و لازمه آن را وجود محیطی قانونی ، حکومتی رضایتبخش و بازاری آزاد و گسترش یابنده و همچنین تحرک شغلی که بتواند نیروی کار را با تغییرات عرضه و تقاضا مطابقت دهد ، دانسته اند . پایه های اتکای نوسازی اقتصادی از نظر اقتصاد دانان نوسازی عبارت است از :   1. افزایش دائمی و کافی نرخ سرمایه ثابت .   2. سرمایه گذاری کافی برای توسعه علم وکاربرد دانشی که ملتهای دیگربه توسعه آن کمک کرده اند.   3. تعلیم و تربیت جمعیت که باید پا به پای پیشرفت های فنی و نیازهای متغیرصنعتی و شغلی پیشرفت نماید .   4. وجود موادغذایی و مواد خام به میزان کافی .   5. وجود سیستم انعطلف پذیر قیمتها که برای استفاده از منابع ملی در حد رشد مطلوب اطلاعات مربوط به وضع هزینه ها ، عرضه و تقاضا را خبر دهد . از اندیشمندان این نوع رویکرد می توان به روستو ، هارود دومار و لوئیس اشاره نمود .از نوسازی سیاسی به معنای گسترش نهادهای دموکراتیک و مشارکت مردم در امور سیاسی یاد شده است . برینگتن موور که محور اندیشه هایش ریشه های اجتماعی دموکراسی و دیکتاتوری و تاثیر آن در توسعه جوامع است ، از اندیشمندان این نوع مکتب نوسازی است .روانشناسان نیز شرط اولیه نوسازی در سطوح اجتماعی را ایجاد تغییرات و دگرگونیهای روانی و فردی تک تک افرادجامعه می دانند . آنان معتقدندکه نوسازی فرآیندی است که طی آن سطوح ارزشها ، طرزتلقی ها ، شناختها ، ویژگیهای شخصی و غیره افراد تغییر پیدا می کندواین در سایه تجاربی چون مدنیت ، آموزش ، اطلاع رسانی فعالیتهای اجتماعی و گروهی در نهادهای سازمانی و غیره به دست می آید.   از اندیشمندان نوسازی روانی می توان به اشخاصی همچون مک کللند ، راجرز ، لرنز ، و دیگران اشاره نمود . به طور کلی در اندیشه تمام نظریه پردازان نوسازی صنعتی شدن شکل خاصی از نوسازی را ایجاد می کند که طی آن نقشهای کارکردی استراتژیک با نظام تولید کارخانه ای و ماشینی ارتباط دارد . نظریه پردازان نوسازی معتقدند که محال است جامعه ای نوسازی بشود بدون ان که در آن فرآیند نوسازی تحقق پیدا کرده باشد به اعتقاد آنان در روند نوسازی صنعتی شدن نقش ابزاری دارد و سرمایه های اقتصادی ، اجتماعی و انسانی نسبت به منابع طبیعی از اهمیت بیشتری برخوردارند.اندیشه نوسازی براین باور است که الگوی عملی نوسازی تجربه کشورهای پیشرفته غربی در مراحل گذار از بافت سنتی به بافت مدرن است و بر این مبنا است که در نوسازی اقدام به ارائه راه حل و نسخه نویسی برای کشورهای جهان سوم می شود آن هم بر مبنای تجربیات کشورهای پیشرفته . 3-رویکرد وابستگی و رویکرد الگوهای نادرست در توسعه نیافتگی کشورهای جهان سوم مدلی که اندیشمندان نظریه وابستگی ارائه می دهند حکایت از آن دارد که بخش اعظمی از فقر مداوم و تشدید شونده کشورهای جهان سوم ناشی از استیلا و تسلط روابط نا برابر قدرت بین مرکز (کشورهای صنعتی سرمایه داری )وپیرامون(کشورهای جهان سوم ) است که خوداتکایی و استقلال کشورهای پیرامون را مشکل ویا حتی غیرممکن می سازد.این نظریه وجود جوامع دوگانه را مطرح می سازد که این جوامع دارای چهار عامل کلیدی هستند: 1. وجود شرایط متفاوت که برخی برترو برخی پست ترند و در عین حال در کنار هم همزیستی دارند.   2. این همزیستی مزمن است و به راحتی شکاف بین آنها ازبین نمی رود.   3. این شکاف گرایش به افزایش دارد و برتریها و پستی ها ذاتاً تشدید شونده هستند.   4. وجود عنصر برتر تاثیر بسیارکمی در پیشرفت عنصر پست تر دارد و حتی در برخی مواقع عقب ماندگی آن را توسعه می دهد. « به عقیده این گروه توسعه یافتگی و توسعه نیافتگی با یکدیگر مرتبط اند و به قولی هردو روی یک سکه هستند و با توسعه یافتگی یک کشور اروپایی بحث توسعه نیافتگی کشورهای جهان سومی مطرح می شود .» ( مسعودی- 82-دیدگاهها و نظریه ها) در همین راستا مدل الگوهای نادرست نیز توسعه نیافتگی کشورهای جهان سوم را ناشی ازراهکارهای نامناسب مشاورین متخصص خوش نیت ولی ناآگاه بین المللی می داند این نظریه معتقد است که این متخصصین هرچند مفاهیم پیچیده و ظریفی را مطرح می کنند ولی اکثراً سیاستهای نامناسبی را برای توسعه کشورهای جهان سوم اتخاذ می کنند که مانع از پیشرفت این کشورها می شود. هردو الگوی یادشده تاکید صرف بر رشد سریع تولید ناخالص ملی را به عنوان شاخص توسعه رد کرده و برعواملی همچون اشغال زایی ،توزیع عادلانه درآمد،افزایش سطح زندگی عمومی و ایجاد تغییرات ساختاری به منظور ریشه کن نمودن فقر تاکید دارند. 4-مکتب اکلا (ECLA) مبتنی بر نظام توسعه درون زا بیشترنظریه پردازان مکتب نوسازی ، توسعه نیافتگی را ناشی از عوامل و موانع درونی و داخلی میدانند در حالی که مشاهده شده است با وجود اصلاح وضعیت و از میان بردن این موانع این کشورها نه تنها توسعه نیافته اند بلکه در مواردی نیز وضعیت بدتری پیداکرده اند .گروهی ازنظریه پردازان وابسته به سازمان ملل تحت عنوان کمیسیون اقتصادی امریکای لاتین (اکلا ECLA ) در این زمینه نظریه ای را ارائه دادند که بعدها تحت عنوان مکتب اکلا شناخته شد . به نظر این گروه از نظریه پردازان ، جهان ازیک نظام اقتصاذی بین المللی سازمان یافته است که آن را نظام «مرکز – پیرامون » نامیده اند .   در واقع شماری « منظومه های اقتصادی » وجود دارد که در مراکز آن کشورهای اقتصادی قرار دارند که با بهره گیری از پیشرفتهای دانش فنی خود این نظام را درجهت تامین منافع خودشان سازمان می دهند. در اطراف این مرکز ، کشورهای تولیدکننده و صادر کننده موادخام به صورت سیاراتی با مرکز در ارتباطند . این سازمان بندی منجر به رابطه نابرابر بین کشورهای صنعتی و توسعه نیافته می شود و یک الگوی توسعه برون زایی رابه این کشورها تحمیل می کند. طبق این نظریه تا زمانی که کشورهای توسعه نیافته به وضعیت نابرابر خود با کشورهای صنعتی ادامه دهند وتا زمانی که از نظام توسعه برون زا پیروی کنند توسعه نیافتگی این کشورها همچنان تداوم خواهد یافت .« ازدیدگاه مکتب اکلا نظام آزاد تجارت بین المللی ضرورتاً به عنوان بخش تبه کارتعریف شده است » (ازکیا – 1381-132) راهکارهایی را که این مکتب برای کشورهای آمریکای لاتین ارائه می نماید دارای اصولی به شرح زیر است:   · تغییر مسیر الگوهای توسعه برون زا به توسعه درون زا که با نوعی اقتصاد محلی کنترل می شود.   · به کارگیری سیاستهای صنعتی که مشارکت طبقات متوسط و پایین جامعه را در مسائل سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی تقویت کند .   · اصلاحات ارضی به منظور مشارکت روستاییان در سیستمهای تولیدی.   · تقویت سیاسی دولت توسعه گرا.   · تحقق نوعی ایدئولوژی توسعه گرا در قالب الگوی توسعه درون زا با تاکید بر راهبرد جایگزینی واردات. رويكردها و راهبردهاي مختلف در زمينه توسعه روستايي در طي 50 سال گذشته مطرح شده است كه متاثر از نظريه‌هاي فضايي و... مي‌باشد. توسعه روستايي را يك راهبرد در نظر مي‌گيرند ـ بانك جهاني. كه براي بهبود وضع زندگي مردم كم‌توان بكار مي‌رود. بحث ما در اين درس در مورد رويكردها و راهبردها و ديدگاه‌ها مي‌باشد. در مورد جامعه‌شناسي توسعه روستايي كتاب‌هايي مثل كتاب‌هاي ازكيا وجود دارد. در مورد رويكردها و راهبردها، كتابها و مقالات و مجله‌هايي وجود دارد كه بصورت پراكنده وجود دارد. (ديدگاهها ونظريات توسعه روستايي انتشارات سمت دكتر پاپلي يزدي در حال چاپ است) فصلنامه روستا و توسعه كه مركز تحقيقات و توسعه جهاد منتشر مي‌كند. كتابخانه سازمان مديريت و برنامه‌ريزي نبايد غافل بود. رويكردهاي اقتصادي ـ اجتماعي ـ فرهنگي ـ فضايي ـ مكاني كه در زمينه توسعه روستايي مطرح است. راهبرد مراكز روستايي داراي بعد فضايي ـ مكاني است. راهبرد صنعتي شدن رويكرد اقتصادي است. راهبرد توسعه پايدار رويكرد جامع محسوب مي‌شود مثل توسعه يكپارچه. در زمينه اجتماعي راهكرد مشاركت داريم. سازمان‌هاي غير دولتي در توسعه روستايي جزو راهبرد اجتماعي محسوب مي‌شوند. بحث زن و توسعه روستايي بحث خواهد شد. زنان از برنامه‌ريزي توسعه روستايي متاثر هستند. بحث دانش بومي و استفاده از آن در توسعه كشاورزي مي‌باشد. رويكرد كاركردهاي شهري در توسعه روستايي مطرح مي‌شود. بررسي ديدگاه‌هاي جامعه‌شناختي توسعه: ديدگاه‌هايي كه بيشتر براي تحول و تكامل جوامع مطرح كرده‌اند. اين‌ها بعنوان مقدمه‌اي براي بحث توسعه روستايي مطرح مي‌كنيم اين‌ها لزوما مربوط به روستا‌ها نيست بلكه مربوط به كل جوامع مي‌باشد و در توسعه روستا استفاده مي‌گردند. (جامعه‌شناسي توسعه نشر كلمه 1377 ازكيا) (مقدمه‌اي بر جامعه‌شناسي توسعه روستايي اطلاعات 1364 ازكيا). در زمينه توسعه به مفهوم امروزي خود از جنگ جهاني دوم به بعد شروع شده است. زماني كه بسياري از كشورهاي مستعمره سابق استقلال پيدا كردند با توجه به نقش سازمان ملل كه بر توسعه كشورها از آن زمان به بعد توجه شد. توسعه از لحاظ لغوي به معناي خروج از لفاف مي‌باشد. طبق يكي از ديدگاه‌ها به نام نوسازي كه مدرنيزاسيون نيز مي‌گويند طبق آن ديدگاه جامعه سنتي بعنوان لفاف در نظر گرفته مي‌شود و توسعه يعني خروج از جامعه سنتي به جامعه مدرن مي‌باشد. مايكل تودارو: توسعه را بايد جرياني چند بعدي دانست كه مستلزم تغييرات اساسي در ساختار جتماعي، طرز تلقي عامه مردم و نهادهاي ملي و نيز تسريع رشد اقتصادي، كاهش نابرابري و ريشه‌كن كردن فقر مطلق است. توسعه در اصل بايد نشان دهد كه مجموعه نظام اجتماعي، هماهنگ با نيازهاي متنوع و اساسي و خواست افراد و گروه‌هاي اجتماعي از حالت نامطلوب زندگي گذشته (و موجود) خارج شده و به سوي وضع يا حالتي از زندگي كه از نظر مادي و معنوي بهتر است سوق مي‌يابد. پس توسعه بايد مطابق خواست و نيازهاي مردم و گروه‌هاي اجتماعي باشد. پس توسعه يك فرآيند مي‌باشد كه بايد وضعيت زندگي نامطلوب به وضعيت مطلوب تغيير يابد. توسعه روستايي = توسعه روستايي را بعنوان يك راهبرد در نظر گرفته‌اند يعني توسعه روستايي راهبردي جهت حل مشكلات روستائيان و فقرا. توسعه روستايي هدف نيز مي‌باشد. 2/1 ميليارد نفر در دنيا فقير هستند. چمبرز هم كتاب‌ها و مقالات زيادي نوشته است در زمينه توسعه روستايي كه تاكيد مي‌كند بر حل مشكلات روستائيان يعني حل مشكلات مردم فقير و توانمند ساختن گروه‌هاي فقير تا آنها بتوانند نيازهاي خودشان را تامين كنند توسعه راهبردي است براي بهبود وضعيت زندگي اجتماعي ـ اقتصادي فقرا طراحي شده است ـ بانك جهاني. فقرا در جهان سوم در اكثريت هستند و در اقليت نيستند بنابراين برنامه همگاني خواهد بود. در توسعه روستا رويكرد وجود دارد مثلا ميسرا به رويكرد فرهنگي توجه دارد. ميسرا ـ توسعه از دستاوردهاي بشر است در محتوا و نمود خود داراي مختصات فرهنگي است هدف از توسعه، ايجاد زندگي پرثمري است كه توسط فرهنگ تعريف مي‌شود. به اين ترتيب مي‌توان گفت كه توسعه دستيابي فزاينده انسان به ارزش‌هاي فرهنگي خود است كه بيشتر در اين تعريف رويكرد فرهنگي توجه شده است. تعريف توسعه روستايي؛ يعني آخرين جمع‌بندي از تعاريف موجود: توسعه روستايي فرآيند افزايش انتخاب مردم، گسترش مشاركت دموكراتيك، توانا سازي مردم براي تصميم‌گيري در شكل‌دهي فضاي زيست خويش، گسترش فرصت‌ها و ظرفيت‌هاي بالقوه، توانا سازي براي انجام كار گروهي بويژه در بين زنان و جوانان، دهقانان و كشاورزان كم‌زمين و بي‌زمين براي سازماندهي فضاي زيست خويش و بالاخره افزايش رفاه و خوشبختي در سه حوزه استراتژيك محيطي ـ اقتصادي و اجتماعي در بستر فضا. در اين تعريف توسعه روستا بعنوان هدف در نظر گرفته شده است نه به عنوان يك رويكرد. پس رويكرد غالب رويكرد مشاركتي يا كثرت‌گرايي در فعاليت‌هاي مختلف مي‌باشد. بهره‌وري بهينه از امكانات در راستاي حفظ محيط‌زيست كه در مقوله توسعه روستايي نيز توجه شده است. هزينه سياسي و اقتصادي و اجتماعي شهرها زياد است مهاجرت روستاييان به شهرها هزينه‌هاي زيادي بوجود مي‌آورد. 55% جمعيت جهان در سال 2000 روستايي بوده‌اند. بحث افزايش فقر در جهان يكي از معضلات مي‌باشد و بيشتر آنها در روستا زندگي مي‌كنند لذا مبارزه با فقر بايد بيشتر متوجه روستاها باشد فقر عوارض زيادي از لحاظ اجتماعي ـ اقتصادي ـ فرهنگي و زيست‌محيطي بوجود مي‌آورد. فقرا در تخريب محيط‌زيست بيشترين تاثير را دارند. نظريه و ديدگاه نوسازي يا مدرنيزاسيون: از 1950 و 1960 تا اوايل دهه 1970 مطرح شده است. نوسازي بعنوان يك جريان و فرآيند امروزينه شدن و متجدد شدن مطرح است. تعاريف: دانيل رنر؛ معتقد است نوسازي يا مدرنيزاسيون واژه رايج براي فرآيندي كهن است يعني فرآيند تغيير اجتماعي به نحوي كه كشور‌ها كمتر توسعه يافته، خصوصيات جوامعه توسعه يافته را كسب كنند. پيتر ورسلي؛ معتقد است نوسازي به تمام تغييراتي كه از جنبه‌هاي سياسي و اجتماعي اما صنعتي شدن را در بسياري از ممالك داراي تمدن غربي همراهي كرده‌اند اشاره دارد از آن جمله شهرنشيني، تغيير در ساختار اجتماع، جابجايي اجتماعي، توسعه آموزش و پرورش، همچنين تغييرات سياسي به صورت كنار گذاشتن نهادهاي مطلق‌گرا و استبدادي و روي كار آمدن حكومت‌هاي مسئول و انتخابي و نيز عوض شدن نظام مطلق‌گراي بخش خصوصي و جايگزيني آن با يك دولت رفاه متجدد. اين ديدگاه يك ديدگاه آمريكايي است كه جنبه روانشناختي دارد. مدرنيزاسيون از كلمه مد گرفته شده است به معناي همين الان، اكنون. مهم‌ترين بحث در نوسازي كه ديدگاه و تئوري نوسازي سعي مي‌كند مشكلات توسعه‌نيافتگي كشورهاي توسعه يافته و يا در حال توسعه را با توجه به شرايط داخلي آنها توجيه و تبيين نمايد. پس بدنبال تبيين موانع دروني و داخلي كشورهاي جهان سوم در زمينه توسعه است. به تعبيري اين نظريه معتقد است بايد ساختار دروني و داخلي جوامع را مستعد پذيرش ديدگاه نوسازي نماييم. الگوي عملي آنها تجربه تاريخي مغرب زمين و كشورهاي پيشرفته و توسعه يافته غربي است. طرفداران اين ديدگاه عناصري چون خردورزي، تعقل‌گرايي، نظم داشتن، سازمان داشتن، مشاركت، تقديرگرا نبودن، محاسبه‌گر بودن و عناصر ديگر را بعنوان خمير مايه‌هاي اوليه جريان نوسازي در نظر مي‌گيرند. انتقاداتي وارد است كه يكي مي‌گويد شرايط حاكم به جوامع آن زمان حالا در جوامع جديد وجود ندارد و شرايط زماني و مكاني آن زمان با زمان حاضر متفاوت است. كميسيون اقتصادي آمريكاي لاتين تحت پوشش سازمان ملل ( ECLA )«Economic Commission Of America »كه تاكيد دارد در كشورهاي آمريكاي لاتين و به نوعي ديدگاه‌هاي ناسيوناليستي در اين ديدگاه وجود دارد و ديدگاه ضد امپرياليستي وجود دارد و در واقع بحران اقتصادي 1930 به بعد تشكيل گرديد. امروزه در زمينه توسعه به مكتب ECLA معروف است. از ديگر انتقادات بحث آموزش نوين است. از ديگر بحث‌ها در كشورهاي در حال توسعه (جهان سوم) نظام خانوار گسترده است و خانواده هسته‌اي كمتر است در اين كشورها معناگرايي (معنويت‌گرايي) رواج دارد و همين خانوارهاي گسترده و معنوي‌گرايي و توجه و تاكيد به معنوي‌گرايي را مانع توسعه قلمداد مي‌كنند در مقابل مالكيت فئودالي و نيمه فئودالي و رباخواري و سوداگري بعنوان موانع توسعه قلمداد نمي‌شوند. جوامع روستايي در كشورهاي در حال توسعه داراي موانعي هستند كه از نوع اجتماعي و فرهنگي مي‌باشند. راجرز ـ خرده فرهنگ دهقاني مانعي براي توسعه‌يافتگي مطرح مي‌كند. ديدگاه‌ تكاملي توسعه: يا مكتب تكاملي توسعه: تكامل ابتدا در زيست‌شناسي و بيولوژيك مطرح شد كه با ديدگاه‌هاي داروين رشد كرد و معتقد به تكامل تدريجي بودند كه به سمت بلوغ پيش مي‌روند كه كشفيات در زمينه زيست‌شناسي باعث تاثير‌گذاري در مسائل اجتماعي شد و طرفداران از همين مباحث استفاده كردند و مفهوم تكامل را بعنوان كليدي براي پاسخگويي مسائل بشري مطرح كردند. در قرن 19 و اوايل قرن 20 مطرح شده است. يكي از نويسندگان چوداك در قرن 19 مي‌گويد دنيا به سمت موفقيت، وفور كالاها و عقلايي بودن و نهايت عدالت و خوشبختي كامل و تكامل مي‌يابد. هم براي تبيين گذشته و هم براي پيش‌بيني آينده استفاده كردند. «از اين نظريه». به تدريج سلسله مراتب افزايش مي‌يابد و به حالتي مي‌رسد كه ديگر تغييري پيدا نمي‌شود و بصورت ثبات يافته و خودگرايي در مي‌آيد (منظور موجودات). هربرت اسپنسر؛ كه معتقد است تكامل يعني فرآيند تكامل اجتماعي و حركت به سوي پيچيدگي فزاينده ناموس خلقت يا قانون اعظم تكامل. حركت از سادگي به پيچيدگي يا از وحدت به كثرت مي‌باشد. به نظر وي جامعه انساني با گذشت زمان از توحش به تمدن و طي مراحل خاصي به وضعيت فعلي رسيده است. نقطه شروع نظريه‌هاي تكاملي، كوشش در جهت كشف يك جريان كلي براي توسعه تمام جوامع انساني بوده است و اين امر معمولا به تنظيم مجموعه‌اي از مراحل توسعه منجر شده است. مفهوم مراحل توسعه يكي از مفاهيم جذاب براي بسياري از نظريه‌پردازان بوده كه تا به امروز نيز جذابيت خود را حفظ كرده است. در مجموع ويژگي مشترك نظريه‌هاي تكامل اجتماعي به شرح زير مي‌باشد 1- اين نظريه متاثر از كشفيات علوم بيولوژي زمان خود قرار گرفته است و به همين دليل پذيرش گذار جوامع انساني از مراحل پي در پي مطرح است. 2- در اين نظريه وحوت تكاملي يكطرفه در نظر گرفته مي‌شود و بازگشتي به مراحل قبلي وجود ندارد. 3- اين نظريه از چگونگي ايجاد دگرگوني يا توسعه بحث نمي‌كند. 4- عنصر زمان بوسيله روز، ماه و سال اندازه‌گيري نمي‌شود مطابق اين نظريه‌ تمام جوامع بشري پايان خوشي از نظر بي‌طبقه بودن و مساوات و عدالت خواهند داشت. عنصر جبرگرايي و اجتناب ناپذيري نقش مهمي دارد و امكان تغيير جامعه را براي افراد ميسر نمي‌سازد.5- مساله توالي و مراحل گذار جوامع است تماس بين دو فرهنگ ممكن است تحول مبتني بر مراحل را براي يكي از اين 2 جامعه يا هر دوي آن جامعه تغيير دهد در اين نظريه ناديده گرفته شده است. با توجه به تجربه تاريخي مغرب زمين مطرح شده است. (تجربه انگلستان). « بايد در فرآيند توسعه الگوي خطي را بپذيريم ». طبق اين نظريه. در واقع توسعه تك علتي و خطي است. خصوصيات خاص جوامع در توسعه آنها نقشي ندارد. طيق اين نظريه كشورهاي ديگر بايد مطابق كشورهاي توسعه يافته آن الگوها را رعايت كنند. اينكه توسعه داراي مراحلي است قابل قبول است ولي براي تمام كشورها با شرايط مختلف. شرايط يكساني در نظر بگيريم صحيح نيست نام هر مرحله براي تمام جوامع يكسان نيست. اين‌ها به تبيين دروني جوامع مي‌پردازند. نظريه ساختاري، كاركردگرايي = اشاره‌اي نمي‌شود. نظريه وابستگي: به تبيين دروني كاري ندارد بلكه توسعه نيافتگي را داراي منشا خارجي مي‌داند. ناشي از شرايط نابرابر حاكم بر دنيا مي‌داند همان چيزي كه به نام شمال و جنوب مطرح است را بيان مي‌كند. پس توسعه نيافتگي فقط علت دروني ندارد بلكه داراي علل خارجي نيز مي‌باشد. اين در مقياس جهاني و بين كشوري رواج دارد. در مقياس داخلي كشورها تا حدودي اعتبار دارد و استناد كرد. نظريات مربوط به شرايط لازم براي توسعه: از لحاظ اقتصادي بحث تركيب و سرمايه‌گذاري و موضوع پس‌اندازها در سرمايه‌گذاري، كمك‌هاي خارجي، مالكيت فئودالي يكي از عوامل نامطلوب براي توسعه مطرح مي‌شود فقدان روحيه كارفرمايي، نقش نخبگان و برگزيدگان، عوامل فرهنگي، اهميت دادن به زندگي مادي در مقابل زندگي معنوي، ارزش براي كار و كوشش، حاكميت فلسفه اختيار بجاي جبر، رد اسراف و اتلاف منابع، قدرشناسي علم و تحصيل علم و منزلت علم، وجود عناصري در فرهنگ قومي و نيز در شرايط كلي جامعه كه اميد و انگيزه بهتر زيستن و ارتقا يافتن را در درون افراد پرورش دهد. موانع اجتماعي و فرهنگي توسعه روستايي: كه بيشتر از نظريه نوسازي تاثير پذيرفته است. طرفداران معتقدند كه برخي گروه‌هاي دهقاني در برابر دگرگوني و تغيير مقاومت مي‌كنند و نظرات محافظه‌كارانه دارند نسبت به توسعه اقتصادي، جامعه‌شناسان پاسخ منفي دهقانان را به فرصت توسعه را ناشي از روحيات آنها مي‌دانند و دهقانان از انگيزه‌هاي اقتصادي تاثير نمي‌پذيرند. در اين ميان راجرز خرده فرهنگ دهقاني را مانعي براي توسعه يافتگي مي‌داند. 1- عدم اعتماد مقابل در روابط شخصي و به يكديگر اعتماد نمي‌كنند و حيله‌گر هستند. 2- فقدان نوآوري در مقابل نوآوري مقاوت مي‌كنند. 3- تقدير گرايي 4- پايين بودن سطح آرزوها و تمايلات 5- عدم توانايي چشم‌پوشي از منافع آني بخاطر منافع آتي 6- كم اهميت دادن به عامل زمان 7- خانواده‌گرايي 8- وابستگي به قدرت دولت 9- محلي‌گرايي (خصوصيات خرده فرهنگ دهقاني كه مانعي براي توسعه است). در زمينه توسعه نظريه مستقل نداريم بلكه عام هستند يعني مربوط به جوامع هستند و نمي‌توان نظريه توسعه روستايي داد. در زمينه توسعه روستايي بيشتر به ديدگاه‌ها و رهيافت‌ها ـ رويكرد Approach توجه مي‌شود. راهبرد يا استراتژي نيز داريم كه راهبردهايي متاثر از ديدگاه‌ها و نظريات مي‌باشند. راهبردها و رويكردهاي توسعه روستايي: ما مي‌توانيم رويكردها را طبقه‌بندي كنيم شامل رويكردهاي فضايي، اجتماعي، اقتصادي، جامع. سابقه اين‌ها 50 سال اخير است از 1950 به بعد كه چهار رويكرد بالا طبقه‌بندي آن است. بعنوان مثال راهبرد انقلاب سبز كه رويكرد اقتصادي دارد كه بيشتر به افزايش توليد مي‌پردازد. راهبرد مشاركت كه رويكرد اجتماعي دارد. راهبرد مراكز رشد روستايي، كه رويكرد فضايي دارد. راهبرد همه جانبه و يكپارچه كه رويكرد جامع محسوب مي‌شود. در دهه 50 و 60 توسعه از طريق رشد مدنظر بوده است. و بعدا توسعه همه جامعه‌اي مطرح شده است. 50 تا 70 راهبرد انقلاب سبز مدنظر بوده است. دهه 70 برنامه‌ريزي رشد مطرح شده است كه برنامه‌ريزي رويكرد رشد بوده است. دهه 80 توسعه همه جانبه مطرح شده است در اواسط دهه 80 رهيافت نيازهاي اساسي مطرح بوده است. دهه 70 و 80 و 90 موضوع زمان مطرح بوده است مشاركت از دهه 80 به بعد مطرح شده است. توسعه پايدار 1987 به بعد مطرح شده است كه رويكرد غالب است. اركان رابطه سياسي: 1- رابطه بين حكومت كنندگان و حكومت شوندگان نيروي سوم قطب سوم (سازمان‌هاي غير دولتي) 2- رقابت (نزاع، جدال) بين حكومت كنندگان با يكديگر بر سر قدرت حكميت 3- رابطه رقابتي حكومت شوندگان براي بالا رفتن از نردبان سياست و قدرت حكومت مردم گناهکار بی گناه جغرافیا وکارکرد گرائی: در جغرافیا ،تفکرات کارکردی ،به کارکردها وخرده سیستمها (سیستم های فرعی) در کل سیستمهای جغرافیایی تاکید دارد.اصولا مکتب کارکردی در صف نظام پذیری گروهها ،نهادها وسازمانهای بزرگتر اجتماعی به عمق می رود ،در همان حال به سازمان داخلی ،مشخصات ساختی ومناسبات مشترک می پردازد. در این مکتب ،واحدهای اجتماعی به عنوان سیستمها وخرده سیستمها با ساختهای ویژه ونیازهای ویژه پذیرفته می شوند. مفاهیم کارکردی به شرح زیر می باشد: 1-جوامع را باید به صورت (کلی نگری) در یک چهارچوب با مناسبات مشترک سیستمها مورد مطالعه قرار داد. 2- مکتب کارکردی کمتر به تاریخ یک جامعه تاکید دارد اما بیشتر به اثرات اجتماعی می اندیشد 3- دیدگاه کارکردی بیشتر جنبه ترکیبی دارد،در اینجا ،هر جز ارتباط دوجانبه با کل دارد وهرجز که وارد کل شود خصلت تازه ای می یابد این مکتب محققینی نظیر امیل دورکیم برونیسلا مالینوو فسکی ،آلفرد کلیف براون و رابرت مورتون دارد امیل دورکیم،جامعه را به عنوان یک موجود زنده ،یک سیستم در مکان وزمان که نمی توان اجزاء سازنده آن را کاهش داد می نگرد.طرح نظریه سیستمی در مورد جامعه، نیازه های کارکردی جامعه و وابستگیهای علی می باشد. برونیسلا مالینووفسکی:بررسی در کارکرد اجزا اصلی یا بخشهای سازنده یک جامعه . مطالعه ودرک یک فرهنگ در محیط آن ضرورت دارد و هرنهاد فرهنگی باید در داخل چهارچوب قلمرو های فرهنگی که فرهنگ مورد بحث در آن توسعه یافته است،ارزیابی گردد. تعریف ومفهوم ساختار: در دهه های 1950و1960،کارکردگرایی ساختاری به صورت خاستگاه نوگرایی نظریه هایی در آمد که می تواند درباره تغییر اجتماعی در کشورهای در حال توسعه موثر افتد.نظریه کارکرد گرایی ساختاری در قلمرو یک مکتب یا نظریه اجتماعی دارای چهار فرض به شرح زیر می باشد: 1- جامعه یک نظام (سیستم) می باشد.این نظام به صورت یک کل از بخش ها واجزاء وابسته به هم تشکیل شده است. 2- این کل نظام یافته،برتر از بخش ها واجزاء آن عمل می کند.این بدان معنی است که کسی نمی تواند بخش ها واجزاء منفرد آن رابشناسد.باورهای فرهنگی ،نهادهای قانونی، الگوهای اجتماعی سازمان خانوادگی ،نهادهای سیاسی واقتصادی از آن جمله است.تنها زمانی می توانیم این بخش ها ونهادها را بشناسیم که کل نظام یافته یعنی ساختار را بشناسیم. 3- هریک از بخش ها واجزائ این ساختار،در جهت ثبات وتعادل ساختار،نقشی را به عهده می گرند. 4- وابستگی بخش ها واجزا یک ساختار به یکدیگر،یک وابستگی کارکردی است. نظریه های پیشگامان ساختارگرایی: علل نفوذ ساختارگرایی در انسان شناسی ،جامعه شناسی وجغرافیا ،مدیون امیل دورکیم،برونیسلا مالینووسکی ،آلفرد رادکلیف براون، تالکوت پارسنز ورابرت مورتون می باشد. امیل دورکیم:به جامعه، نگرش اندامواره دارد وجامعه را به منزله یک هستی و یک نظام (سیستم) در مکان و زمان می شناسد که نمی توان آن را از بخشهای تشکیل دهنده تقسیم کرد. مالینووسکی،نقش کارکردی بخش های تشکیل دهنده یک جامعه و وابستگی کارکردی میان خرده نظام های جامعه را در جهت تعادل یابی نظام مورد تاکید قرار می دهد. ساختار، عاملیت وفضا: ساختار:یک رویکرد نظریه ای است که از طریق زبان شناسی وفلسفه ،وارد ادبیات جغرافیایی شده است. این رویکرد ،بیشتر مدیون کلودلوی استراوس در انسان شناسی وژان پیاژه در روانشناسی می باشد. هرساختاری از عوامل وعناصری تشکیل می شوند و رفتار ما را شکل می دهد.امروزه در جهان غرب،نظریه ساختاری آنتونی گیدنز جامعه شناس انگلیسی مورد تاکید قرار می گیرد.گیدنز، در نظریه ساختاری پلی میان جدایی نظریه های اراده گرایی وجبرگرایی برقرار می کند. آلتوسر:از مکتب فلسفی ساختارگرایی ،معتقد است که ایدئولوژی،ترکیبی از آگاهی ها و ناآگاهی های فکری ما را شکل می دهد ونقش مهم در نظام بخشی به رفتار ما دارد. عاملیت:به این واقعیت اشاره دارد که انسان ها، کنشگران جدی ،دقیق ونماپردازی هستند که بر اساس تفکر وخواسته های خود عمل می کنند.در این عملکرد ،باورها،ارزش ها،هدف ها،جهان بینی ها وتجربه ها تاثیر گذار می باشد.در واقع عاملیت از شرایط ذهنی عامل انسانی منشاء می گیرد. اعتباریابی جغرافیای ساختاری ،به اوایل دهه 1970 بر می گردد. ابتدا ،جغرافیدانان رادیکال، با تاثیر پذیری از ساختارگرایی آلتوسری ، کار را شروع کردند ساختار های اقتصادی ،اجتماعی ،سیاسی و ایدئولوژیکی را در تحلیل های خود با اعتبار یافتند. زیرا ،در این تفکر کل نگر ، منطق ساختاری ،عملکردهای مردم و رفتار آنها را به روشنی تبیین می کرد.در جغرافیای ساختاری ،عامل قدرت وسلطه ،در کانون ساختار های اجتماعی قرار می گیرد و در اظهار نظر مردم ،فعالیت آنها و مسائل مردم عامل تعیین کننده می باشد که در نهایت به شکل گیری پدیده های جغرافیایی در مکان وفضا می انجامد. جغرافی دانانی که در تحلیل پدیدهای جغرافیایی ،به اقتصاد سیاسی گرایش دارند غالبا از مکتب جغرافیای ساختاری برخاسته اند .زیرا در این نگرش ،پدیده های مشهود جغرافیایی را ،ساختار های اصلی ،تولید ومشخص می کنند. قلمرو جغرافیای ساختاری: در جغرافیای ساختاری،زندگی و رفتار اجتماعی افراد وگروه ها در ارتباط با شرایط زندگی،باورها ونظام اجتماعی مورد مطالعه قرار می گیرد.بدینسان که هر پدیده مشهود جغرافیایی،نظیر:گرانی مسکن ،حاشیه نشینی، بیکاری ،گسترش امراض، فقر ،انحرافات اجتماعی ومصرف گرایی،نتیجه ساختار های اقتصادی –اجتماعی شناخته می شوند. اما این ساختار های اقتصادی-اجتماعی ،در خود پدیده های مشهود جغرافیایی قابل مشاهده نمی باشد بلکه به صورت پنهان عمل می کنند.از این رو جغرافیای ساختاری ،در پشت هر پدیده جغرافیایی،علل و هدف های مختلفی می یابد. جغرافیای ساختاری به منزله یک فرایند،در جستجوی شناخت کیفیت توزیع منابع کمیاب مثل زمین شهری، ثروت کشور ،توزیع در آمد میان مردم و... می باشد. در جغرافیای ساختاری ،شرایط وساختارهای اقتصادی ،سیاسی،اجتماعی وفرهنگی ،بر توزیع ثروت،درآمد وقدرت،حاکمیت دارند واین ساختار ها،شیوه زندگی ومسیر تحرک اجتماعی انسان را تعیین می کنند.در جغرافیای ساختاری ،دوگانگی،روابط متقابل میان ساختار وعاملیت (انسان) وپیوستگی میان این دو در زمان وفضا تبیین می شود. جغرافیاومارکسیم ساختاری: امروزه،مارکسیسم ساختاری باعنوان مارکسیسم غربی،نئومارکسیسم،نومارکسیسم وپسا مارکسیم مطرح می شود.مارکسیسم غربی به مارکسیسم کلاسیک انتقاد شدیدی وارد می کند. این نوع مارکسیسم، نخست از سوی پیشگامان مکتب فرانکفورت (نظریه انتقادی) وسپس از طرف ساختارگراها مرد توجه قرار گرفته است. مارکسیسم کلاسیک،عقاید اجتماعی ،باورها ،روابط اجتماعی ،نهاد ها ،سازمانها و عملکردها را روبنا می داند که در اثر شرایط اقتصادی (زیربنا) شکل می گیرند. در مقابل ،عده ای از مارکسیست های انسان گرا،سعی می کنند خود را از اقتصاد گرایی صرف وتبیین همه پدیده های اجتماعی با زیربنای اقتصادی رها سازند.در این طرز تفکر ،هرچند که سامان زندگی از طریق نیروهای ساختاری تعیین می شود.اما در روابط تولیدی وبازتولیدی ،افراد عوامل فعال شناخته می شوند. از این رو،پسامارکسیم،به عامل فرهنگ بیش از مارکسیسم کلاسیک تاکید می کند. در جغرافیای ساختاری مارکسیستی،هر شیوه تولید یک نوع ویژگی ساختاری دارد.در این مورد،برخی از جغرافی دانان ،مفهوم ساختارگرایی جغرافیایی را به کار می برند که در آن بر دگرگونی طبیعت در جریان فرایند تولید تاکید می شود. در این مفهوم ،پیوستگی میان شیوه تولید با محیط های طبیعی قطعی می باشد. جغرافیدانان معتقد به مارکسیسم کلاسیک،شهرگرایی و پدیده های شهری را حاصل جهت گیریهای شیوه تولید سرمایه داری می دانند. از نظر آنها ،سازمان فضایی را ساختارهای اقتصادی تعیین می کند وشکل می بخشد.در اینجا گروه پرقدرت ،کنترل منطقه مسکونی،زمین شهری،آموزش و پرورش،امکانات فرهنگی و درمانی را در اختیار خود می گیرد. مکتب ساختارگرایی وجغرافیای شهری: در مکتب ساختارگرایی،پدیده های جغرافیایی وشهری به صورت مجزا در کنار هم قرار نمی گیرند.بلکه هرپدیده جغرافیایی شهری جزئی از کل ساختاری است وتنها در درون این ساختار می توان آن راتحلیل کرد، زیرا کل ساخت فضای زندگی بر هر پدیده جغرافیای شهری اثر می گذارد،همچنین پیوند پدیده ها با پدیده های قبلی به منزله علت وجودی پدیدهای فعلی ،مورد نظر نیست،بلکه تنها بر ارتباط پدیده ها در داخل یک ساختار تاکید می شود. مثلا در نظریه ساخت شهر، ارتباط و پیوند میان میزان اجاره بها،قیمتهای زمین وکاربری زمین بررسی می گردد،یعنی میزان اجاره بها با توجه به بازار زمین ،نظر قوامین درباره زمین،همچنین کاربری زمین با توجه به چگونگی نظارت دولتها به نحوه استفاده از زمینهای شهری ومانند آن. در مکتب ساختارگرایی ،شهرها و پدیده های شهری ،بخشی از یک جامعه وسیعتر محسوب می شود و برای شناخت عمیقتر ومنطقی تر مسائل شهری، باید کل جامعه که شهر نیز جزئی از آن است مورد بررسی قرار گیرد. در این باره ،مثلا تصمیم گیری خانواده ها در تهیه و ساختن مسکن ،بدون تحلیل ساخت وکارکرد بازار مسکن ممکن نخواهد بود. در جغرافیای شهری ،در داخل مکتب ساختاری -ساخت گرایی-عمدتا با دو نوع نگرش روبه رو هستیم. 1- نگرشی که در آن ،گونه های نهادی وسازمانهای مختلف ،از عوامل اصلی در شکل گیری شهرها شناخته می شود و مورد تاکید ومطالعه قرار می گیرد. 2- نگرش سوسیالیستی به شهر، بدین سان که بین ساختهای اقتصادی ،طبقات اجتماعی و تولیدومصرف در فضای شهری همواره روابط محکمی وجود دارد. نظریه ساختار گرایان در برنامه ریزی منطقه ای: محورها یا گزاره های الگوی ساختار به شرح زیر می توان ارائه نمود: 1- توسعه اقتصادی با رشد اقتصادی مساوی نیست. تفاوت میان این دو مفهوم عنصر بهره وری است در عین حال ،الگوی ساختارگرا همچنان ،توسعه را مفهومی صرفا اقتصادی تلقی می کند. 2- الگوی ساختارگرا ،پیروی از مسیر رشد و توسعه اقتصادی کشور های پیشرفته را برای کشورهای در حال توسعه ،به صلاح نمی داند. 3- رشد پایین اقتصادی در کشورهای عقب مانده از عوامل زیر ناشی می شود: - انگیزه ناکافی برای سرمایه گذاری به دلیل ویژگی های ساختاری همچون کوچک بودن ،بازار داخلی ،انعطاف ناپذیر بودن عرضه داخلی ،کشش پایین در آمدی تقاضا برای محصولات این کشورها در کشور های پیشرفته - نبود مهارت نیروی کار،تحمل فشار های بین اللملی ناشی از پذیرش تقسیم بین اللملی کار واصل مزیت - محدویت های ارزی 4- از آنجا که انگیزه ناکافی برای سرمایه گذاری و–نبود پس انداز کافی – از ریشه های عقب ماندگی تلقی می شود.توزیع نابرابر در آمد ملی در این الگو مطلوب و مورد توصیه نیست. 5- از دیدگاه ساختارگرایان این فرض الگوی رشد سرمایه داری که سود های حاصله مجددا سرمایه گذاری می شود،صحیح نیست. 6- از افزایش دستمزد ها به دلیل آثار مطلوب آن بر اندازه بازار داخلی وتحرک ،تولید،حمایت می شود. 7- نظام مالیات گیری باید به سمت افزایش بهروری در نیروی کار وغلبه بر مشکلات ساختاری کشور های عقب مانده و نه لزوما در جهت گسترش بخش سرمایه داری این اقتصاد ها – جهت گیری کند. 8- استفاده از کمکهای خارجی بلا مانع است. 9- کشورهای عقب مانده باید با تلاش در جهت تشکیل بازارهای مشترک،بر معضل کوچک بودن بازارهای داخلی خود غلبه کنند. 10- از دیدگاه ساختار گرایان،استفاده از ابزارهای پولی برای مهار تورم – به ویژه در درازمدت ساده لوحانه است. 11- سیاست صنعتی شدن ،رهنمود اصلی الگوی ساختارگرا است. در عین حال از کشاورزی نباید غفلت کرد.همچنین سرمایه گذاری های بالای اجتماعی بنا به اقتضای سیاست صنعتی شدن و در خدمت آن ،دنبال خواهد شد. 12- نحوه تعیین دستمزدها ،سیاست های پولی ومالی ،انتخاب تکنولوژی تولیدو... باید به تصحیح ساختار اقتصاد وافزایش بهروری نیروی کار کمک کند. 13-در الگوی ساختارگرا استفاده از سیاست انبساطی پولی برای تحریک تولید اشتغال توصیه نمی شود. 14- حمایت از صنایع و تولیدات داخلی با استفاده از ابزاروتعرفه ومانند آن توصیه می شود. 15- در الگوی ساختارگرا،افزایش صادرات کالا های اولیه در مراحل نخستین توسعه وسپس افزایش کالا های صنعتی توصیه شده است. نقد جغرافیای ساختاری: 1- در جوامع سرمایه داری، منتقدان جغرافیایی ساختاری می گویند که در جغرافیا ساختاری ،به عاملیت انسان ، کم بها داده می شود.در این پارادایم، عاملیت انسان به صورت ایستا فرض می شود. زیرا ساختارها می توانند رفتارها ،و شرایط اجتماعی –اقتصادی را تعیین کنند. 2- در جغرافیای ساختاری،فراروایتها اعتبار خاصی مییابند. در نتیجه ،این مکتب،بیشتر به دنبال ساختار های جهانشمول می باشد 3- دوران ما ،دورانی نیست که ماتنها به یک آیین،به یک روش و یا با یک مبنای فکری به دنیا نگاه کنیم. 4-مخالفین جغرافیای ساختاری مارکسیستی ،عقیده دارند که برخورد میان مردم،تنها مروبط به طبقه سرمایه دار وکارگر نمی باشد.بلکه این قبیل برخوردها ،ممکن است در زمینه های مذهبی ،قومی ،زبانی، سیاسی،حزبی،جنسی، ملی و ... نیز صورت بگیرد. بحث مکتب جغرافیای ساختاری را با این گفته به پایان می بریم :با همه اینها،ساختارگرایان ،نگاهی تازه به دنیا انداختند.میدانیم که آن نگاه تازه ،هرچند به هیچ وجه،یگانه نگاه درست نبود. اما به ما خیلی چیزها یاد داه است. از جمله نشان داده است که می توان دنیا را جور دیگری دید. نتیجه گیری: 1- امروزه، جفرافیا با جبرمحیطی کمتر برخورد می کند.بلکه بیشتر به جبر گرایی ساختاری می اندیشد. جبرگرایی ساختاری از طریق سلطه ایدئولوژیها، نظام های سیاسی و اقتصادی ، سرنوشت و کیفیت زندگی مردم را تعیین می کنند. 2-با توجه به دو گانگی ساختارها ،یعنی ساختاروعاملیت،لازم است که در تحلیل پدیده های جغرافیایی،سهم هریک از این دو ،در فرایند زندگی ورفاه عمومی مردم،به روشنی تعیین گردد. 3- ساختارهای اجتماعی ،بر خلاف ساختارهای جهان طبیعی ،مستقل از عملکرد نظام های سیاسی واقتصادی نمی باشند. 4- به طور کلی ،در مکان وفضا، همواره یک ساختار بنیادی به صورت پنهان و آشکارپدیده های جغرافیایی را به وجود می آورد و به آن شکل می بخشد. 5-کلیت،از ویژگیهای جغرافیای ساختاری است.ا این رو،هر پدیده جغرافیایی از قوانین واصول این کلیت تبعیت می کند. 6- در جهان سوم انسان ها قربانیان بی دفاع جبر ساختاری می باشند. 7- جبر ساختاری ،از جبر طبعی ،بی رحم تر می باشد. 8-در جغرافیا ،زمان ومکان جدا از هم نیستند. بنام خدا
معرفی مكتب رفتار فضايي و ديدگاه فضايي در جغرافيانویسنده: صحبت اله حکمتی پيشگفتار :علم جغرافيا و پرداختن به آن عصر باستان مي رسد ، اما نگرش دقيق و منطقي در مشاهده و مهارت در تفسير براي بيان و توصيف جهت ، مسافت وقوع به عصر يونان باستان بر مي گردد . به تدريج در دوره تالس مفاهيم دانش رياضي وارد جغرافيا شد . و سپس جغرافيدانان به عمل و تجربه روي آوردند و از مفاهيمي چون « برو مشاهده كن » در جغرافيا استفاده نمودند 2. نقش جغرافيا در اكتشافات جغرافيايي و پيشرفت در فن نقشه كشي اعتبار را تا قرن هيجدهم توسعه بخشيد .در آغار قرن نوزدهم همبولت و ريتر مباني آنرا پي ريزي كرده و دانشي نو از جغرافيا معرفي نمودند . پس از اين جغرافيا با علوم ديگر پيوند نزديكي برقرار نموده و از دستاوردهاي ساير علوم : نظير اقتصاد ، علوم اجتماعي ، روانشناسي و علوم طبيعي بهره فراوان برد3 . بهر صورت در تمام مراحل تكامل علم جغرافيا ، هرف صاحبان اين علم فراهم نمودن بستر مناسب براي زندگي بشر در محيط طبيعي بوده است . سير تكويني جغرافيا را مي توان به سه دوره مشخص و مجزا تقسيم نمود 4:1- دوره اي كه جغرافيا صرفاً جنبه ي توصيفي داشته است .2- دوره اي كه مطالعه و كشف نظام معين و وضع قوانين جغرافيا مورد توجه بوده است .3- دوره اي كه علم جغرافيا به همراه تئوريها ، افكار و انديشه ها براي رفاه اجتماعي انسانها تغير شكل سيماي محيط و دگرگوني محيط طبيعي را اساس كار قرار داده است .در دوره ي سوم بود كه ايدئولوژي وارد علم جغرافيا گرديد و مكتب هاي جغرافياي شكل گرفتند . جان رايت در مورد اهميت علم جغرافيا چنين گفته ؛ « تاريخ علم جغرافيا ، تاريخ انديشه اي جغرافيايي است . او معتقد است انديشه ها ، تفكرات فلسفي و محيطي اساس كار جغرافيدان است 1. پل كلاول از بنيانگذاران جغرافياي نو در جهت گيري علم خود روي تفكرات فلسفي جغرافيا بيش از تكنيك هاي جغرافيايي تأكيد مي كند 2.در دوره سوم سير تكاملي علم جغرافيا ، جغرافيدانان كوشيده اند تا بهره گيري از فلسفه و يا بكار بستن يك ايدئولوژي روشن به مطالعات جغرافيايي خود يك سمت و سوي تعريف شده داده و با بكار بستن متدهاي خاص اقدام به برنامه ريزي مناسب براي توسعه ي زندگي و ارايه ي راهكارهاي مفيد و عملي براي حل مشكلات جوامع انساني نمايد . اين متدها كه خط مشي فكري و رويه هاي عملي در برخورد با پديده هاي طبيعي و انساني مي باشند ، در واقع همان مكتب هاي جغرافيايي هستند كه به اشكال مختلف توسط صاحب نظران علم جغرافيا ، به ويژه از نيمه ي دوم قرن بيستم به بعد شكل گرفته و هر يك پيروان و سالكان چندي در كشورهاي جهان به ويژه كشورهاي جهان توسعه يافته دارند ، اين مكاتب با ارايه نظريات و تئوري ها و مدل هاي گوناگون برگرفته از ديدگاه مكتب خود به ارايه راهكار براي پاسخ به نيازهاي انساني و حل مشكلات اجتماعي و معضلاتي كه مخصوصاً جهان شتابزده ي امروزي با آن دست به گريبان است پرداخته اند . يكي از اين مكتب با ديدگاه فضائي در جغرافيا و مكتب جغرافيايي رفتار فضايي است كه مقاله بطور مجمل سعي در معرفي آن مي نمايد . اميد است بتوانيم گوشه اي از ديدگاههاي اين مكتب را ارايه نماييم و با تشكر از استاد محترم و دانشجويان ارجمند به نواقص آن با ديده اغماض نگريسته و از راهنمائي هاي خود ما را بي نصيب نگردانند . تعاريف و مفاهيمدر تعريف علم جغرافيا اين نكته را كه « جغرافيا به بررسي روابط متقابل انسان و محيط مي پردازد » همه به نحوي پذيرفته اند 1. در مكتب رفتار فضايي نيز همين موضوع اساس كار است و در چارچوب يك ايدئولوژي خاص به آن پرداخته مي شود . در تعريف فوق دو اصل اساسي جغرافيا يعني انسان و محيط مطرح است در مكتب رفتار فضايي نيز از واژه ي رفتار به عنوان معرف انسان و فضا به عنوان معرف محيط استفاده مي شود . بنابراين ما با دو مفهوم رفتار به عنوان بخشي از ويژگيهاي انساني كه روي محيط اثر مي گذارد و فضا به عنوان بخشي از محيط كه از رفتار انسان اثر مي پذيرد مواجه مي باشيم . به همين دليل ابتدا به بيان هر يك از اين مفاهيم مي پردازيم تا شناخت مكتب رفتار فضايي تسهيل يابد . مفهوم رفتارما در جغرافيا، انسان را به عنوان يك موجود كه تنها جزيي از اكو سيستم باشد ، نمي شناسيم ، بلكه انسان را به واسطه ي رفتاري كه در محيط از خود بروز مي دهد و آنرا براي بهره گيري هر چه بهتر به نفع خود تغير مي دهد مي شناسيم . اين رفتار انسان در محيط است كه مورد توجه جغرافيدانان بوده و مي باشد . اما، اين رفتار چگونه و بر چه اساسی تنظيم مي گردد و به ظهور مي رسد ؟توجه به رفتار انسان و نقش آن در محيط با استفاده از انديشه ها و نظريه هاي روانشناسي وارد قلمرو جغرافياي رفتاري گرديد . بيش از همه افكار ژان پيارژه روانشناس معروف در آغاز كار مورد توجه جغرافيدانان قرار گرفت . بر اين اساس افراد اطلاعات بدست آمده از محيط فيزيكي و اجتماعي را جذب و همسان سازي نموده و با بازنمائي هاي روانشناختي منحصر به فرد خود به عنوان نقشه ي ذهني يا نقشه شناختي آنرا مبناي عمل و رفتار خود در فضا قرار مي دهند .جان گرتلندرايت مي گويد : ما در محيط بيشتر براساس باورها و عقايدمان عمل مي كنيم تا در ارتباط با اطلاعات عيني خود 1. بيان يك مثال به روشن شدن موضوع كمك مي كند ، شهروندي كه در يك شهر بزرگ زندگي مي كند به تدريج يك نقشه شناختي* از آن شهر پيدا مي كند كه رفتار آن فرد را در شهر تنظيم مي نمايد . اين نقشه شناختي يك تصور ذهني از تركيب عوامل ثابت كالبدي و فيزيكي نظير چگونگي ساختمانها ، معابر و توپوگرافي شهر با عوامل متحرك شهر چون مردم و فعاليت ها ، فرهنگ و معاشرت آنان و خاطرات و معاني كه از شهر دريافت نموده مي باشد . يعني يك شهروند شناختي كه از شهر بدست مي آورد حاصل مشاهدات شهر همراه با پس زمينه هاي ايدئولوژيكي خودش مي باشد كه در واقع تصوير ذهني وي حاصل تركيبي – مشاهده و احساس اوست 3.بر پايه ي تفكر پيشگامان جغرافياي رفتار فضايي ، انسانها مطابق ادراك حسي محيط برگرفته از حواس پنجگانه و نقشه هاي ذهني خود عمل مي كند و نه براساس شرايط محيطي . ديويدلاونتال از پيشگامان مكتب معتقد است كه هر فرد شخصاً مجموعه اي از شناخت و ارزشهاي محيطي دارد كه جغرافيا شخصي او را مي سازد ، بدينسان هر فرد داراي جهاني منحصر بفرد است كه از آگاهي ها ، تجربيات و پايگاه اجتماعي – اقتصادي او شكل گرفته و نهايتاً رفتار محيطي اش را كنترل مي نمايد . در جغرافياي رفتار فضائي ، ادراكات حسي ما كه رفتار را تنظيم مي كنند همان واقعيت هاي قابل قبول ما از محيط فيزيكي و اجتماعي مي باشند كه در واقع نقشه ذهني ما را از محيط مي آفريند . بنابراين تصوير ذهني به مثابه يك صافي بين جهان – واقعي و جهان ادراكي عمل مي نمايد ، به اين مفهوم كه ما فقط بخش هائي از جهان واقعي را درك مي كنيم كه به صورت نقشه ذهني ما در آمده باشد . شکل شماره 1 : مدل صافی از ژانمفهوم فضا :ريشه واژه ي فضا Espace از كلمه ي لاتين Spatiun به معناي وسعت و گستره اي كه با داشتن سه بعد مي تواند اشياء را در بر بگيرد 1، گرفته شده است .در بيان علمي و فلسفي ، فضا معادل كلمه ي مكان و نقطه گرفته شده كه با بخشهاي پيرامون خود مشخص مي شود و در قلمرو فلسفه فضا محيط همگون و نامحدودي است كه در آن اشياء محسوس جايگزين شده است . به عقيده لايپ نيز و كانت فضا ادراك شدني است و غير قابل تقسيم مي باشد و با مفهوم وسعت «Etendue » كه بي نهايت و تقسيم شدني است يكي نمي باشد . فضا گاه به مفهوم فاصله و به صورت يك بعدي نيز بكار مي رود ؛ مثلاّ در عبارت « در فضاي بين درختان و جنگل درختچه ها روئيده اند »كه منظور از فضا فاصله ي بين درختان مي باشد . فضا به مفهوم سطح نيز بكار برده شده است. مانند ؛ « فضاي چمن زمين فوتبال ورزشگاه ». فضا گاهي با مفهوم انتزاعي و مجرد بدون داشتن بعد فيزيكي ، به جهان شناخت و احساس تعلق دارد . مانند : فضاي باز سياسي ، فضاي آزادي و فضاي اجتماعي .فضا از دير باز تا امروز با عنوان اهرم اتكاء عملكرد انسان ها ، در قلب مطالعات جغرافيايي قرار داشته و با كار و كوشش انسانها در رابطه بوده و پيوند خورده است . اما اين فضا كدام است ؟ اين فضا همان سياره زمين است ؟ اين فضا را مي توان با نقشه جغرافي نشان داد ؟ يا همان مكان است ؟جغرافيدانان نوگرا علاوه بر ابعاد سه گانه فضا ( طول – عرض – ارتفاع ) بُعد چهارمي نيز براي آن قائل هستند این بُعد همان زمان است آن ها این بُعد را نیز در مطالعات جغرافــــيايي دخالت مي دهند ، چرا كه هر گونه استقرار و مكانيابي در پهنه ي مكان و زمان معيني انجام مي گيرد .فضا با مفاهيم گوناگون و متنوعي بكار گرفته شده كه هر يك در علوم خاصي مورد توجه هستند و مهم تلقي مي شوند . اين مفاهيم عبارتند از :1 - فضاي مطلق . 2- فضاي نسبي . 3- فضاي برون زاتي . 4- فضاي اجتماعي . 5- فضاي قابل شناخت. 6- فضاي ادراكي . 7- فضاي سبز . 8- فضاي حياتي . 9- فضاي عمومي . 10- فضاي زندگي . در پي به شرح دو مفهوم فضاي مطلق و فضاي نسبي كه بيشتر مورد توجه جغرافيدانان است پرداخته مي شود .فضاي مطلق منشاء كاملاً جغرافيايي دارد و قابل نقشه نگاري و ترسيم است و چون محدوده و ظرفي است كه در آن جغرافيدان اشياء را جايگزين شده مي بينند و يا جايگزين مي كنند . كانت متعقد است كه فضا از ماده مستقل است و در حقيقت ظرفي است كه ماده مظروف آن است . خلاصه آنكه فضاي مطلق است كه در آن حوادث و اشياء شكل يافته و ثبت مي شوند ، در اين فضا نقاط و سطوح شكل مي گيرند .فضاي نسبي : در فضاي نسبي برخلاف فضاي مطلق كه مستقل از محتويات خود مي باشد ، متأثر از پديده هاي درون خود مي باشد و در آن بُعد فاصله را با زمان مي سنجند نه با درازا و طول . البته اين گاهي درك فضاي نسبي را با مشكل مواجه مي سازد چرا كه بعد زمان همواره ثابت نيست . در شناخت فضاي نسبي بايد به عوامل ديگري چون : جنگل ها ، راهها ، داده هاي انساني و اقتصادي كه در فضا وجود دارد توجه كرد .از ديدگاه پيِرژُرژ فضا در واقع يك داده نسبي است كه از سوئي به رابطه ي آن با كل جامعه مي انديشيم و از سوي ديگر به رابطه ي فضا با گروههاي مختلف اجتماعي توجه مي كنيم . فضا به عنوان پايگاه و استقرار و مكان يابي گروه انسان ها بر اشكال مختلف طرح مي شود . بديهي است در فضاي جغرافيايي هر قدر اقتصاد و جامعه اي پيچيده تر باشد ، به همان اندازه رابطه ي آن جامعه با فضا نيز پيچيده تر خواهد بود . اشغال فضا توسط قبايل بومي آفريقا هيچوقت با اشغال فضا توسط جوامع مدرن و صنعتي برابر نيست . « در واقع انسانها با استفاده از علم و تكنولوژي ابعاد فضاي جغرافيايي را گسترش مي دهند»1 .ديويد استوارت مي گويد فضا به عنوان يك پديده ثانوي ، از واكنش عمدي انسان يا ساخت اجتماعي بوجود مي آيد . مانوئل كاستل در تعريف فضا مي گويد ؛ فضا يك توليد مادي در ارتباط با ساير عوامل مادي است ، در بين ساير عوامل خود انسان نيز قرار دارد ، كه در داخل روابط اجتماعي ويژه به فضا فرم ، كاركرد و اعتبار اجتماعي مي بخشد . البته تعدادي از جغرافيدانان با رد اين ديــــد مي گويند فضا تنها يك توليد مادي نيست بلكه يك توليد ، ايدئولوژيكي – سياسي و فرهنگي نيز محسوب مي گردد 1. تاريخچه مكتب و سير تكاملي آنورود بحث فضا به علم جغرافيا همزمان با طرح جغرافياي نو در محافل جغرافيا اتفاق افتاد . در واقع مي توان گفت كه ابتداء در سال 1928 رابرت پلات جغرافيدان آمريكائي به وابستگي هاي ناحيه اي و يا فضايي تأكيد بسيار نمود . و پس از او جغرافيدانان ديگري از سنت فضايي استفاده كردند اما كار عملي در ديدگاه فضايي توسط ادوارد اولمن و فردكورد شيفر وارد جغرافيا گرديد . والتركريستالر، آلفرد وبر و فن تونن افق هاي تازه در جغرافيا گشودند . در اوايل دهه ي 1950 شيفر جغرافيا را « علم آرايش فضايي پديده ها » مي داند و اثبات گرائي منطقي را وارد مطالعات جغرافياي مي نمايد . پس از او در سال 1962 ويليام بانج با استفاده از انديشه هاي شيفر جغرافياي نظريه اي را مطرح نمود . و در سال 1969 ديويد هاروي افكار خود را در كتابي به نام ( تبيين در جغرافيا ) منتشر كرد و جغرافيا را با نام ( علم پراكندگي فضائي ) در رديف علوم طبيعي قرار مي دهد 2.پيترهاگت جغرافيدان انگليسي نيز با طرح « تحليل فضايي در جغرافيا انساني » در دهه ي 70 افق هاي جديدي در ديدگاه فضايي جغرافيا ايجاد نمود 1. انديشمندان فوق به استفاده از روش هاي كمي ، تكنيك هاي آماري و رياضي در جغرافيا بسيار معتقد بوده و سعي در ارايه ي چهره اي از جغرافيا به صورت يك دانش فني داشتند . به همين دليل با استفاده از نظريه اي انديشمندان ساير علوم چون ؛ جامعه شناسي و اقتصاد به طرح مدلهائي فضايي براي ارايه ي راهكارهاي مناسب براي حل مسائل محيطي جوامع انساني مي پرداختند .همزمان با فعاليت اين گروه از جغرافيدانان ، گروههاي ديگري از جغرافيدانان به ويژه در آمريكا بستر ديگري را براي مطالعات جغرافيايي فراهم كردند . آنان با دوري جستن از اقتصاد نئوكلاسيك درهاي جغرافياي فضائي را به سوي قلمرو دانش روانشناسي گشودند . در سال 1945 جان گرتلند رايت رئيس انجمن جغرافيدانان آمريكا براي نخستين بار با بكار گرفتن مفاهيم ذهني مردم در مطالعات جغرافيايي تحولي را ايجاد نمود . پس از او ديگر جغرافيدانان ديدگاه فضايي با بهره گيري از نظريه ي « نقشه شناختي » كه از سوي تالمن ولينچ در زمينه هاي روانشناسي و شهرسازي ارايه شده بود ، توسعه گرايش مطالعات فضائي بسوي رفتارگرايي سوق داده شد ، در اين زمينه مطالعات ساور ، وايت و رايت در آمريكار و ويليام كرك در انگلستان بسيار مؤثر بوده است .اوج رفتارگرايي و پيدايش مكتب جغرافيايي رفتار فضايي در سال 1952 با ارتباط جغرافيا و مكتب روانشناسي گشتالت توسط ويليام كرك بود او عقيده داشت « آنچه كه ما در انديشه هايمان نياز داريم تا بتوانيم طبيعت و بشريت را تحت پوشش يك رشته علمي درآوريم ، تنها با پذيرش حوزه روانشناسي گشتالت مي توانيم به اين امر دست يابيم 1. در واقع پس از ورود جغرافيا به حوزه ي مطالعات مكتب روانشناسي گشتالت ديدگاه فضايي در جغرافيا تحت عنوان مكتب رفتار فضائي شناخته شد .در سال 1961 ديويد لاونتال از ديگر پيشگامان رفتار فضائي با ذكر سه قلمرو براي علم جغرافيا ، ميدان مطالعات جغرافيايي را وسيعتر مي نمايد . اين سه قلمرو عبارتند از2 :1- قلمرو اول جهان فيزيكي است كه شامل پديده هاي طبيعي و انسان ساخت است .2- قلمرو دوم عقايد ، انديشه ها و باورهاي انساني درباره ي محيط مي باشد .3- قلمرو سوم به چگونگي رفتار مردم در محيط و در كُنش متقابل با محيط مربوط مي شود .او به نهاد انساني و فرهنگ اجتماعي بسيار اهميت مي داد به همين دليل نظريات او با انتقاداتي از سوي ساور مواجه شد . گالج و براون جغرافيدانان دهه ي 70 به بعد رويكرد مطالعات جغرافياي رفتار فضايي را از تكيه ي افراطي بر روانشناسي دور كرده و بار ديگر به مطالعه در حوزه هاي جامعه شناسي و اقتصاد اهميت دادند .از دهه ي 1980 جغرافياي رفتار فضايي به مطالعه ي نيازهاي اساسي انسان مي پردازد و تأثيرات عوامل زمينه ساز را روي رفتار فضايي مورد بررسي قرار مي دهد . از دهه ي 1990 اين مكتب به شدت جهت گيري تجربي مي يابد 1.ضرورت طرح و پيدايش مكتباز هنگامي كه جغرافيا از جنبه ي توصيفي رها شد و به سمت و سوي كاربردي گرايش پيدا نمود ، جغرافيدانان همواره سعي نموده اند تا با ارايه روش ها ، شيوه ها و متدهاي خاص روز به روز كارآمدي و جنبه هاي كابردي علم جغرافيا را بيشتر به نمايش بگذارند ، و در اين رهگذر صاحبان انديشه ها و ايدئولوژي های مشابه همگرائي پيــدا نمــوده و مكاتب جغرافيايي را در علم جغرافيا به منصه ي ظهور رساندند ، و هر يك براي پيمودن اين راه با توجه به ايدئولوژي خود از دستاوردهاي علوم ديگر استفاده مي نمايند . البته علاوه بر انديشه و تفكرات بنيانگذاران مكتب عوامل ديگري در پيدايش مكتب ها نقش چشم گيري داشته اند . كه در بين آنها عوامل سياسي – اجتماعي بسيار قابل ملاحظه و مؤثر بوده است .تاريخ علم جغرافيا بيانگر اين واقعيت است كه در اواخر قرن نوزدهم استعمارگرائي ، نژادپرستي و امپرياليسم هر يك به مطالعات جغرافيايي اعتبار بخشيده و به آن سمت و سو مي دهند . در اين دوره جغرافيا به عنوان ابزاري در جهت مالكيت سرزمين ها ، بهره برداري هاي اقتصادي ، ميليتاريسم و برتري هاي نژادي بكار رفته است . در سه دهه ي آخر قرن 19 مكتب هاي جغرافيايي در كشورهاي مختلف مسيرهاي تازه اي را در جغرافيا ، فرا روي دولت هاي استعمــاري و امپـرياليسمي مي گشايند ، ويدال دولابلاش در فرانسه ، مكيندر در انگلستان ، دلاودووا در ايتاليا ، ديويس در آمريكا و هوفن و راتزل در آلمان . سرتوماس هولديچ از انجمن جغرافيايي سلطنتي انگلستان مي گويد : جغرافيا بايد عملاً در خدمت امپراطوري انگلستان قرار بگيرد ، زيرا عدم توجه به جغرافياي عملي ، عدم پيشرفت نظامي و عقب ماندگي به دنبال دارد 1.پيدايش و توسعه ي مكتب هاي جغرافيايي با تحولات عمده در جغرافياي جهان همراه بوده ، شايد امروز كه درهاي استعمار و ميليتارسيم براي تاراج ثروت ملل بروي امپرياليسم بسته شده است ، مكتب رفتار فضايي بدنبال گشودن دريچه اي تازه از راه مطالعه ي رفتار فضايي ملل بر روي امپرياليسم باشد . زيرا همانگونه كه قبلاً گفته شد در دهه ي 80 قرن بيستم مكتب رفتار فضايي روي تأثيرات عوامل زمينه ساز بر رفتار فضايي تأكيد مي نمايد و صاحب نظران اين مكتب وسايل ارتباط جمعي را مهمترين منبع اطلاعات و تجربه و تكوين نقشه ي ذهني يا نقشه شناختي افراد مي دانند1 . به همين دليل است كه امروزه امپرياليسم با توسعه ي شديد وسايل ارتباط جمعي چون شبكه هاي راديوئي و تلوزيوني – ماهوره اي ، بازيهاي كامپيوتري ، اينترنت و شبكه هاي چند رسانه اي تلفن هاي همراه و دیگر وسایل سعي در تسخير نقشه هاي شناختي مردم جهان نموده است . و اما از نگاهي ديگر .جغرافيا بر آن است تا كيفيت پيدايش توزيع هاي پيچيده اشياء ، موجودات زنده و انسانها را در سطح زمين روشن كند ، دست زدن به تحليلي از اين توزيع ها پيش از همه مستلزم دست دادن توصيفي از آنهاست . مي بايست مجدانه در صدد برآمد تا آرايش آنها را دريافت و پيوندها و روابط همه جانبه ي آنها را روشن كرد .جغرافياي كلاسيك از ميان واقعيت هاي فضايي ، تنها بخشي را برمي گزيند كه محل آنرا بتوان به آساني در فضا تعيين كرد . و سراغ آن چيزهائي مي رود كه به بافت ثابت و مستحكم چشم انداز محیط شكل مي بخشد. مانند ؛ اشكال ناهمواري ، پوشش گياهي ، كشتزارها و مساكن و سایر اجزای سازنده ی محیط.در این دیدگاه انسان ها تنها بواسطه ي آثار مستقيمي كه از حضور آنها در زمين بر جا مي ماند مورد توجه قرار مي گيرد نه بواسطه ي هنجارها و رفتارهايشان 2.جغرافياي كلاسيك بيشتر به كارهاي ميداني تمايل نشان مي دهد و موضوعي كه به بررسي آن مي پردازد بيشتر چيزي است كه در بُرد نهايي نگاه قرار مي گيرد و از طريق مشاهده به ادراك در مي آيد . اين همان چشم انداز است كه با ابزارها و تكنيك هاي روز آمد مورد مطالعه قرار گرفته و براي مطالعه ي سرزمين هاي وسيعتر ناچار به باز آفريني محيط به ياري نقشه كشي تركيبي است كه خط مشي آنرا علايق جغرافيدان تعيين يا تحميل مي كند . در چنين شرايطي رفتار گروههاي انسان كه به مناظر شكل مي بخشد تا آنجا مورد تبيين و تفسير قرار مي گيرند كه از آن به عنوان نوع معيشت ياد مي شود و آنگاه كه مقايس تغيیر مي يابد تمامي ارجاعاتي كه به رفتارهاي گروهي داده شده ، از ميان برمي خيزد يا از اثر مي افتد 1.با توجه به شرحي كه در بالا رفت متوجه مي شويم ؛ انسان و خصايص، علايق و ويژگي هاي بسيار پيچيده آن بسيار كمرنگ و در حاشيه قرار دارد و پيچيدگي رفتار او كه مي تواند مرزهاي چشم انداز را درنوردد و ابعاد فضاي زيست را دگرگون سازد ، مورد مطالعه قرار نمي گيرد . اين در حاليست كه « انسان در فضا جابجا مي شود ، جرياناتي از كالا و اطلاعات را پديد مي آورد و يا دريافت مي كند بر اعتبار و ارزش آن مي افزايد و سرانجام براي تسلط بر آن به سازماندهي آن مي پردازد 2» با توجه به اين نكته است كه طرفداران و مبلغين مكتب رفتار فضائي دلايل تكوين اين مكتب را به شرح زير بيان مي دارند3 :1- برای شناخت و تحليل پديده هاي جغرافيايي ، علاوه بر واقعيت هاي فيزيكي و عيني ، آگاهي از محيطي كه در آن تصميم گيري انسان و زمينه هاي عملكردي او فراهم مي شود ضروري است .2- در تعيين مسير تصميم گيري علم و روانشناسي نسبت به ساير علوم انساني ترجیح مي يابد . 3- تغير جهت نگاه مطالعات جغرافيايي از كل جمعيت به فرد يا گروههاي كوچك در ارتباط با كل جامعه است .4- استفاده از تحليل ادراكي محيطي و تفسير نقشه هاي ذهني به عنوان منابع جديد اطلاعاتي .5- تحقيقات جغرافيايي با همپوشي با ساير رشته هاي علمي به ويژه روانشناسي در جهت طرح نظريه ها و حل مسائل محيطي بسيار كارساز است . 6- بكارگيري الگوهاي علوم رفتاري ما را در رسيدن به اهداف خود بسيار كمك خواهد كرد.جغرافيدانان اين مكتب علاوه بر توجه به محيط جغرافيايي به طبيعت فعاليت هاي انساني و جرياناتي كه آنها را خلق مي كنند توجه دارند . اين جريانات عبارتند از : عوامل اجتماعي چون طبقه اجتماعي ، مذهب ، دانش و پايگاه اجتماعي و عوامل اقتصادي چون معيشت ، ارتباطات ، حمل و نقل و درآمد و مهمتر از همه وجوه روانشناختي رفتار آدمي در فضا و تصورات و ادراكات و ارزشهايي كه به فضا نسبت داده مي شود را مورد بررسي قرار مي دهد و مي كوشد تا مراحل گوناگون مكانيسم تصميم گيري را بازسازي كند .و نهايتاً اينكه مكتب رفتار فضايي به اين دليل شكل گرفت كه تا سر حد امكان روحيه ها و تلقي هاي گروههاي انساني را بسنجد و حوزه هاي شناخت و منطق حاكم بر رفتارهاي آنان را دريابد تا با ارزيابي اين رفتارها و كنش هاي او در فضاي عملكردي براي آينده اي خوب برنامه ريزي نمايد . بدون شك جامعه ي فردگراي آمريكا در پيدايش مكتب مؤثر بوده است . اصول و مباني مكتب ، علوم مؤثر بر آن اصول و مباني مكتب رفتار فضائي بر شناخت حسي نسبت به روابط پيچيده ميان انسان و محيط استوار است . در سازماندهي فضائي عوامل سه گانه ؛ شرايط نظام اقتصادي ، نظام سياسي و نظام ايدئولوژيكي و پيوندهاي اين عوامل در شكل دهي پديده هاي فضايي مؤثرند . جغرافيدانان اين مكتب مي گويند شناخت پراكندگي فضايي پديده ها و اسلوب فضايي تصميم گيري ، ساز و كار اساسي در همه مسائل جغرافيايي است ، و تصميم گيري تأثيرات خود را در پراكندگي فضايي فعاليت هاي انساني به صورت نمود عيني ظاهر مي سازد . مثلاً تصميم گيري در كاربري زمين چهره هاي مختلف جغرافيايي چون ، فضاي سبز ، معابر ، مراكز تجاري ، ورزشي ، ساختمانهاي مسكوني و ... را به وجود مي آورد . از اين رو چينش پديده ها در فضا و يا باز آفريني فضاي جغرافيايي حاصل تصميم گيري افراد ، گروهها و سازمانهاي دولتي است1 .روشن است كه تصميم گيري فردي ، گروهي و سازماني ( دولتي ) در خصوص فعاليت هاي انساني در خلاء فكري صورت نمي گيرد . بلكه هر تصميم گيري از يك سياست يا ايدئولوژي خاص و حتي عوامل طبيعي تأثير مي پذيرد 2. اسلوب هاي فضايي تصميم گيري از درونمايه و ابعاد تركيب يافته اند ، كه درونمايه آنها عبارت است از پديده هاي طبيعي چون ناهمواريها ، پوشش گياهي ، اقليم و ... و ساختمانهاي انساني مثل شهر ، جاده ، مرزعه ، كارخانه و ... اين پديده ها به صورت وحدت جمعي و عملكرد جمعي واقعيت هاي جهان جغرافيايي را مي سازد كه با توجه به تأثير متفاوت رفتارهاي انساني از گروهي به گروه ديگر و از ملتي به ملت ديگر تفاوت پيدا مي كنند ، زيرا گروهها و ملت ها در شرايط خاص اقتصادي ، اجتماعي و ايدئولوژي خود تصميم مي گيرند ، بنابراين تصميم گيري گام نخست در شناخت محيط ها و پديده هاي فضايي است . ويليام كرك از بنيانگذاران مكتب رفتار فضايي روي دو محيط مشخص كه در پيدايش اسلوب هاي تصميم گيري مؤثرند تأكيد مي ورزد1 :1. محيط پديداري يا عيني ، همان محيط فيزيكي است كه رفتار انسان در آن ظاهر مي شود .2. محيط رفتاري ، از محيط ذهني يا روانشناختي تأثير مي پذيرد و در آن تصميم گيري صورت مي گيرد .مثالي مي تواند به روشن شدن مطلب بيشتر كمك نمايد . در جوامع شيعي مذهب وقتي يك فرد كه از پايگاه اقتصادي و مذهبي مناسبي برخوردار است در مسير خيابان با رهگذراني برخورد مي كند كه براي رفع تشنگي به دنبال آب پرسُ جو مي نمايند ، با توجه به اندوخته هاي مذهبي خود مبتني بر دريافت اجر معنوي اقدام به خريد و راه اندازي يك آبسرد كن و وقف آن براي مصارف عمومي مي نمايد . در اين مثال ، مشاهده رهگذران تشنه ادراك محيطي ، موقعيت اقتصادي و اندوخته هاي مذهبي فرد محيط زمينه ساز ، دريافت اجر معنوي از مرتفع نمودن تشنگي رهگذران نقشه شناختي و تصميم به خريد و اقدام به نصب و راه اندازي آبسرد كن در خيابان رفتار فضائي ناشي از تصميم گيري است .مكتب جغرافيايي رفتار فضايي روي تصوير ذهني تأكيد زيادي دارد ، جغرافيدانان اين مكتب عقيده دارند كه طبيعت ، جامعه ، انسانها ، فضاي زندگي و آنچه كه به ايدئولوژي ، عقيده و مذهب مربوط مي شود روي تصوير ذهني ما اثر مي گذارد و اين تصوير ذهني است كه شناخت ما را از محيط رنگ و بو مي بخشد ، در واقع آنچه كه ما با حواس پنجگانه خود از محيط پيراموني دريافت مي كنيم با آنچه كه قبلاً در ذهن خود انباشته ايم شامل ؛ آرزوها ، ترسها ، طمع ، تعصبات ، توهمات و نگرش ها را بررسي مي نمائيم و يك درك جديد و منحصر بفرد از ورودي هاي حسي خود پيدا مي كنيم كه در روانشناسي به آن نقشه شناختي گفته مي شود . در واقع ما در مكتب رفتار فضائي به يك نوع روابط تركيبي ميان ذهنيت دروني و عوامل جغرافيايي بيروني برخورد مي كنيم كه باز نمايي ادراكي آنها به عنوان محوريت جغرافياي رفتار فضايي شناخته مي شود .داونز و استي از محققين اين مكتب مي گويند : ادراكات محيطي در ذهن ما در شكل تصويرهاي ذهني محيطي يا همان نقشه شناختي ذخيره مي شود . اين نقشه ها در زندگي كاركردهاي دوگانه اي دارند که عبارتند از :الف ) مسائل مكاني – فضايي را حل مي كنند . ب ) رفتار محيطي را هدايت مي كنند 1.آنچه كه بيش از هر چيز روي نقشه شناختي يا تصوير ذهني اثر مي گذارد . محيط زمينه ساز مي باشد . اين محيط عبارت از آنچه بنحوي روي افراد اثر مي گذارند و شامل پايگاه اجتماعي – طبقه ي اجتماعي ، سن ، جنس ، ميزان تحصيلات ، موفقيت اقتصادي ، شغل ، عوامل فرهنگي – مذهبي محيط و دهها عامل ديگر مي باشد . مثلاً ، امروزه در ايران علاقه و موفقيت دختران به تحصيل در دوره ي متوسطه و دانشگاه از پسران بيشتر است .ديدگاه فضايي در جغرافيا ابتدا از علوم مختلف نظير جامعه شناسي ، اقتصاد و فلسفه ( تفكرات فلسفي بر كلي وكانت ) سود جهت و نظريات و تئوري هاي آنان در مطالعات مختلف ، چون مكان گزيني فعاليت هاي اقتصادي سلسله مراتب شهري ، پخش فضايي و ساير فعاليت ها ، بكار گرفته شد . بعداً در مكتب رفتار فضائي از روانشناسي و نظريات اين علم بهره فراوان گرفته شد .در مكتب رفتار فضائي از دو رشته روانشناسي محيطي و روانشناسي محيطي و روانشناسي رفتاري استفاده مي شود و بيش از همه تفكرات سه روانشناس معروف مكتب روانشناسي گشتالت به نامهاي ماكس و رتايمر ، كورت كافكا و كهلر در تحولات و تكوين مكتب رفتار فضايي بسيار مؤثر بوده اند . مكتب گشتالت عبارت است از « هستي يا كل سازمان يافته اي كه در آن اجزاء هر چند از هم قابل تشخيص هستند اما وابسته با يكديگرند و خصوصياتي دارند كه در نتيجه ي بور نشان در كل بوجود مي آيد و كل خصوصياتي دارد كه به هيچ يك از اجزاء تعلق ندارد . 1» علوم رياضي ، هندسه و آمار در مقياس گسترده از همان ابتداي شكل گيري ديدگاه فضايي و مكتب رفتار فضايي مورد استفاده جغرافيدانان قرار گرفت و از تئوري ها ، روشهاي كمي و نظريه هاي اين علوم در مقياس وسيعي در تحليل هاي فضايي پراكندگي پديده ها و نقشه نگاري و مدلسازي استفاده مي شود .از ديگر علوم كه اخيراً در جغرافيا به ويژه در مكتب رفتار فضايي كاربرد پيدا نموده علوم رايانه مي باشد كه خصوصاً در مدلسازي نقش بسيار ارزنده اي دارد و جايگاه مهم اين علم بر كسي پوشيده نيست .مدلها و جنبه هاي كاربردي يكي از معروفترين مدلهائي كه بر اساس ديدگاههاي فضايي در جغرافيا تنظيم گرديده ، مدل انتشار فضايي است . اين مدل نخستين بار توسط هاگراستراند سوئي و همكارانش در دانشگاه سوئد در سال 1953 طراحي شده آنها پس از مطالعات بر روي ماهيت و انتشار چند نوآوري در كشاورزي مانند كنترل سلگاوي و اثر پرداخت يارانه براي اصلاح چراگاهها در نواحي مركزي سوئد ، در فاصله ي زماني 1956 تا 1965 انتشار پديده هاي ديگري از جمله انتشار دستگاه تلورسيون در سوئد را با مدل هاگراستراند مورد بررسي قرار دارند كه نتيجه ي كار تاييد مدل مذكور بود 1. مدل ها گراستراند از ماهيت پخش پديده در فضا و در زمان استفاده شده است كه حركتي موجي دارد نيمرخ انتشار موج مراحل چهار گانه اي را طي مي كند كه عبارتند از : 1. مرحله ي مقدماتي : آغاز فرايند انتشارات كه با تاسيس مراكز پذيرش در كانون انتشار شروع مي شود . 2. مرحله ي انتشار : حركت عملي انتشار ديده مي شود كه با رشد مراكز پذيرش همراه است. 3. مرحله ي تراكم : افزايش نسبي تعداد پذيرندگان در تمام مكانها صرف نظر از فاصله ي آنها از كانون انتشار . 4. مرحله ي اشباع : كند شدن و توقف نهائي پذيرش پديده ، در اين مرحله انتشار در تمام كشور صورت گرفته و تفاوت ناحيه اي بسيار كم به چشم مي خورد 2.هاگستراند دو نوع انتشار را مطرح نمود كه عبارتند از : الف ) انتشار واگيردار كه در نتيجه ي تماس از فردي به فرد ديگر منتشر مي شود و هر چه از كانون انتشار پديده دو تر شويم به علت كاهش تماس ، سرايت پديده ديرتر رخ مي دهد .ب ) انتشار سلسله مراتبي ؛ كه پديده ابتدا در لايه اي مستعد منتشر و سپس به لايه هاي بعدي سرايت مي كند ، مثلاً استفاده از رايانه در منازل ابتدا متوسط گروههاي ثروتمند شروع و سپس به طبقات پايين تر در آمدي سرايت نموده است . البته انواع ديگر انتشار مطرح است كه غالباً در بستر دو نوع اصلي رخ ميدهند ، مانند انتشار گسترش و انتشار مجدد كه طي آن پديده پس از انتشار در يك مكان محل انتشار را ترك و به نواحي مجاور منتقل مي گردد . مانند انتشار مد لباس . بطوريكه وقتي مدي خاص در ناحيه ي دور تر از كانون منتشر مي شود در كانون آن لباس از مد افتاده است .البته مدل ها گراستراند بعدها توسط خود او و جغرافيدانان آمريكائي نظير ريچارد يوئيل اصلاح شد و در اين اصلاحات نقش عامل تراكم جمعيا با اشكال متفاوت با حذف سطح يكنواخت انتشار ، تغيير مقاومت در مقابل انتشار حاصل از اثر عقايد عوامل مذهبي يا عوامل فرهنگي و معنوي و اضافه كرده مرزها و موانع به مدل صورت پذيرفت 1.مطالعات تجربي بعدي مفيد بودن كاربرد مدلهاي شبيه سازي را در بررسي تغييرات فرهنگي در ناحيه اي با موقعيت متناقض محيطي نشان داد 2. يكي از جنبه هاي كاربردي ديدگاه فضائي در جغرافيا استفاده از اين ديدگاه در برنامه ريزيهاي توسعه ي ملي در كشورهاست . اخيراً برنامه ريزان براي تدوين برنامه هاي توسعه به برنامه ريزي فضايي روي آورده اند و از ظرفيت هاي اين ديدگاه براي حصول نتايج مطلوب در آينده استفاده مي كنند زيرا برنامه ريزي فضايي تلاش دارد و تا شرايطي براي نواحي فقير و توسعه نيافته ايجاد كند كه بتواند خود را به سطح نواحي غني برساند1 . برنامه هاي توسعه ي آسمان شرقي پس از فروپاشي ديوار برلين و وحدت دو آسمان از اينگونه كاربردهاي مي باشد كه از موفقت قابل قبولي برخوردار بوده است . برنامه ريزي فضايي بصورت سندي عيني در قالب « طرح آمايش سرزمين » نموده مي يابد كه در آن به بهره برداري عقلاني از امكانات ، منابع و استعدا هاي مناطق مختلف براي استقرار مطلوب جمعيت و تاسيسات در فضاي ملي مي پردازد . مثلاً در برنامه ريزي طرح تفضيلي توسعه ي شهرها ، مكان گزيني مدارس چنانچه با ديد فضايي صورت بگيرد علاوه بر اينكه تراكم جمعيت در محلات شهر در نظر گرفته مي شود به عوامل ديگري چون با شبكه هاب معابر شهري ، مسيرهاي حمل و نقل شهري ، وضعيت بزرگراهها و همچنين بافت فرهنگي شهر نيز مورد توجه واقع مي شوند در حاليكه در برنامه ريزي هاي معمولي به اين نكات توجه نشده و در بسياري مواقع مشكلات زيادي در سطح شهر ايجاد مي شود . مشكلاتي چون : گروههاي ترافيكي در آغاز و پايان كار مدارس ، عبور خطرناك دانش آموزان از عرض بزرگراههاي براي رسيدن به مدارس ، تراكم زياد دانش آموزان در برخي مدارس و برعكس . و حتي مشكلات رفتاري در برخي دانش آموزان در نتيجه ي ناهمگوني بافت فرهنگي دانش آموزان مدرسه . امروزه NGD ها از كانونهاي ظهور رفتار مردمب ناشي از تلقي هاي ادراكي – محيطي آنان در هدايت روند جامعه و دولت هاي مي باشند ،‌كه روز بروز بر تعدد و تنوع آنها بويژه در كشورهاي توسعه يافته افزوده مي شود و اين در جوامع دموكراسي در مي آيند . از جمله اين NGO ها مي توان از گروههاي سبز در اروپا نام برد كه داراي ايدئولوژي زيست محيطي بوده و به صورت خودجوش به عوامل مخرب محيط زيست واكنش نشان ميدهند . نمونه هاي ديگر ، جامعه دفاع از آزادي بيان ، سازمان پزشكان بدون مرز را مي توان ذكر كرد . نقد مكتب فضائي 1- در ديدگاه فضايي فرض بر اين است كه هر موضوع جغرافيايي بطور طبيعي بشكل وضع موجود ظاهر گشته ، بنابراين به علل پيدايش و سير تكويني جغرافيايي كمتر توجه مي شود .2- در جغرافياي فضائي بيشتر به آرايش فضايي پديده ها به صورت تثبيت شده تاكيد مي شود ، در حاليكه بسياري از جغرافيدانان معتقدند كه فضا توليد مي شود و توليد آن باز تابي از عملكرد نظامهاي سياسي ، اقتصادي و اجتماعي زمان خود مي باشد .3- در مدلهاي سازمان فضايي كه با تاكيد بر انقلاب كمي طراحي شده اند بر اساس جلگه ي يكنواخت بنا گرديده ، در حاليكه وجود تفاوتهاي فرهنگي ، اجتماعي و نظامهاب سياسي و اقتصادي بستر ناهمگوني در جهان ايجاد نموده ، بنابراين اجازه نمي دهد اين مدلها در همه جا نتيجه مطلوب و قابل قبولي ارائه دهند .4- در ديدگاه فضائي و رفتار فضايي فرض مي شود كه هر فرد مثل ماست يا بايد مثل ما باشد و به تفاوت هاي انديشه ها و سياستها و نظامهاي اقتصادي توجه نمي شود 1. مثلاً جورج بوش رئيس جمهور آمريكا مي گويد هر كس كه با ما نيست پس بر ماست . 5- رفتار فضايي افراد و گروهها بيشتر تحت تاثير اقتصاد و سياسي و ساختارهاي اجتماعي شكل مي گيرد و بدون شناخت اين ساختارها امكان مطالعه ي رفتار افراد و گروههاي جامعه وجود ندارد .6- تنها با مطالعه ي رفتار افراد نمي توان مسائل زندگي را حل كرد ، زيرا وضع موجود رفتار افراد و گروهها ثابت و پايدار نيست و ميتواند دچار تحول شود . مثلا وقوع انقلاب در ايران موجب تحول رفتاري عميقي در نسل جوان گرديد و ارزشهاي آن را دگرگون نمود .7- رفتار فضايي بيشتر از زاينده ي جامعه ي فرد گرا در آمريكاست .8- جغرافياي رفتار فضايي دچار تقليل گرايي شده و از بين علل موجود و متفاوت براي پديده هاي تنها به مطالعه ي يك علت تكيه نموده ، بطوريكه در مطالعه ي رفتار انسان با املاك فردي ، تصميم فردي و عملكرد و گروهي را اساس قرار داده است 1. چكيده:   به طور كلي شناخت رابطه متقابل جغرافيا و فرهنگ به عنوان دو موضوع مهم و پايه در علم جغرافيا، قابل بررسي است كه مي‌‎توان تحت عنوان جغرافياي فرهنگي مورد مطالعه قرار داد. جغرافياي فرهنگي دانشي است كه ارتباط و تعامل دو حوزه فرهنگ و جغرافيا و تأثيرات متقابل آن دو را مورد پژوهش و بررسي قرار مي‌‎دهد. بنابراين روابط و مناسبات متقابل محيط و فرهنگ گروه‌‌هاي انساني از مباحث جغرافياي فرهنگي است. گرچه تاكنون به دليل گستردگي و تنوع موضوعات فرهنگي تعريف واحدي از جغرافياي فرهنگي ارائه نشده است؛ ليكن در اين شاخه از جغرافيا «تفاوت‌ها و تشابهات عناصر فرهنگي گروه‌هاي انساني در ابعاد فضايي و مكاني،‌ مطالعه و بررسي تغييرات فضايي گروه‌هاي فرهنگي، شكل‌گيري الگوهاي فضايي فرهنگ توسط عملكردهاي جامعه‌ انساني، تجزيه و تحليل و برآن تأكيد مي‌‌شود.» بر اين اساس چگونگي شناخت اختلافات فرهنگي در مكانهاي مختلف، تغييرات فضايي و مكاني فرهنگ، شناخت و تقسيم‌بندي مناطق جهان بر اساس فرهنگ و پديده‌هاي فرهنگي از سؤالات اساسي مربوط به جغرافياي فرهنگي است. جغرافياي فرهنگي همانطوري كه جغرافياي گياهي با توزيع و پراكندگي گونه هاي گياهي و جغرافياي اقتصادي با توليد و توزيع كالاها و خدمات در ارتباط‌اند، جغرافياي فرهنگي در معناي وسيع‌تر با هر بخشي از فرهنگ انسان سر و كار دارد. جغرافياي فرهنگي كه در اين بخش به صورت محدود به آن پرداخته مي‌‌شود با عناوين فرهنگي خاصي مشخص مي‌‌گردد، كه به آن مي‌‌پردازد. اگرچه رشته وحدت‌بخش آن، روش بكارگيري نظريه مردم شناسي فرهنگي براي معنا بخشيدن به جنس و ماهيت جغرافياي فرهنگي است. رديابي و ريشه‎يابي- فرهنگ- در زمان و فضامي‌‌تواند به شناخت فرهنگ‌ها كمك كند و خصيصه‌هاي فرهنگي كه شايد حضورشان راضي‌كننده به نظر نرسد، از طريق كاركردشان، دربرآوردن اهداف واضح توضيح داده مي‌‎شوند، نياز به جستجوي عميق در منشاء و ماهيت، موضوع جغرافياي فرهنگي را ويژگي خاصي بخشيده است. جغرافياي فرهنگي يك حوزه مطالعاتي مستقل نيست كه بتواند همه اطلاعاتِ مربوط به خود را توليد نموده و آنها را به عنوان بخشي از يك سيستم بسته بررسي نمايد، بلكه يك تبادل است كه در آن اطلاعات، تفاسير و يافته‌هاي بسياري از منابع، ‌از يك ديدگاه كلي بررسي مي‌‎شوند.  روند تكوين و شكل‌گيري جغرافياي فرهنگي كارل ساور (1925 و 1931) طرح كلي نوين جغرافياي فرهنگي را ترسيم كرد كه با آن، دسته‎اي از عوامل فرهنگ مادي[فناوري، چشم‌اندازهاي فرهنگي، فرم‌ها، آثار معماري و...] كه از طريق «استقرار، احاطه و تثبيت در سطح زمين» به ناحيه ويژگي و امتياز مي‌‌بخشند، سر و كار دارد. در مطالعات كارل ساور فعاليت‌ها، آثار [انسان‌ساخت] و عملكرد انسان در كانون توجه قرار داشت نه خود او. بنابراين مطالعات مي‌‌بايست تجربي و تاريخي مي‌‌بودند بدون در نظر گرفتن اولويت براي تفاسير محيطي يا هرگونه از اين رده [كه تحت عنوان جبر محيطي از آن ياد مي‌‌شود]. عوامل مطالعه شده بايستي به طور وسيعي اقتصادي و با اهميت مي‌‌بودند اگرچه ساور (1941) بعدها حوزه آنها را گسترش داد. جغرافياي اروپايي سهم عمده‌اي در كمك به محتوا و قلمرو جغرافياي فرهنگي[در دوره شكل‌گيري اوليه] داشته است به ويژه در پرداختن به پيشينه فرهنگي خودِ اروپا، اما عمدتاً‌ بخشي از زيرمجموعة جغرافياي انساني عمومي يا [در رده‌اي پايين‌تر] شامل جغرافياي اجتماعي. مدل‎هاي برنامه ساور بيشتر «آلماني» بودند به ويژه آنكه از اثر فردريك راتزل درباره اشاعه فرهنگ و‌ از اثر ادوارد هان در توسعه كشاورزي و مطالعات ناحيه‌اي متمركز بر تاريخ اسكان بهره جست. جغرافياي فرهنگي به عنوان بخش وسيعي از جغرافيا در آلمان كه نظريه مدرن فرهنگ در آن توسعه و تداوم يافته است، با جغرافياي فرهنگي آمريكايي به عنوان كانون مبادله تفكرات جغرافيايي هم معنا نبوده و برابري نمي‌كند(شوراي تحقيقات ملي 1965). فقدان جغرافياي فرهنگي مشخص در بريتانيا و فرانسه تعجب‌آور نيست، زيرا در اين كشورها از مفهوم فرهنگ كمتر استفاده مي‌‌شود (آنچه ويدال دولابلاش از آن به «نحوة زندگي» تعبير مي‌‌كند در مقام كاربرد- با مفاهيم فرهنگ-  مشابه است ليكن شموليت آن خيلي كمتر است). محتوا و قلمرو جغرافياي فرهنگي بسياري از مطالعات در جغرافياي فرهنگي شامل يك يا چند مورد از موضوعات زير است: رشد و افزايش بهره‎برداري انسان از زيست‌گاه(بوم). مطالعه استفاده انسان از محيط زيست‎اش، عناويني چون به‌كارگيري ابتدايي ابزارها و وسايل، اهلي‌كردن حيوانات و بهره‌برداري از گياهان و اقتصادهاي [نحوه مصارف] گوناگون توليدات غذايي را دربرمي‎گيرد. توسعه و پيشرفت انساني و اختراع انساني هر دو ابعاد جغرافيايي دارند كه از وقايع خاصي كه در مكان‌هاي خاص اتفاق مي‌‌افتد تشكيل شده‎اند. توجه جغرافي‌دان به توزيع و آرايش فضايي پديده‌ها و كيفيت بوم، او را واجد شرايط براي مشاركت در بازساخت گذشته و پيشينه بشر و فهم شرايط حال مي‌‌نمايد. علاقه جغرافي‌دان فرهنگي به گذشته، با پيدايش انسان آغاز مي‌‌شود و با استفاده و بكارگيري از تجهيزات فرهنگي نوين به جستجو و كاوش خويش در محيط‌هاي جديد ادامه مي‌‌دهد. (ساور 1952). تاريخ، جغرافياي فيزيكي(طبيعي)، باستان‌شناسي و مشاهدات منطقه‌اي مواد اولية جديدي را براي تحقيق در اين زمينه فراهم مي‌‌كنند. باستان‌شناسي و تاريخ كه هر كدام محدوديت‌هاي خاص اطلاعاتي خود را دارد به صورت منابع و اسناد ناقصي باقي خواهند ماند. جغرافياي فرهنگي اغلب سؤالاتي را مطرح مي‌‌كند كه به ندرت مي‌‌توان براي آنها پاسخي ـ شايسته و درخور - پيدا كرد. بنابراين بسياري از فصول اوليه رشد بشريت نهايتاً نظريه‌پردازي‌هايي بيش نيستند كه ممكن است غيرقابل اثبات باقي بمانند. تغييرات فيزيكي كه در سطح زمين توسط انسان ايجاد مي‌‌شود. پيشرفت مادي انسان اثراتي را روي زميني كه در آن فعاليت مي‌‌كند، بر جاي مي‌‌گذارد. اين تغييرات فيزيكي، نتيجه و محصول ناخواسته انسان در استفاده از زمين است. زراعت و برداشت بيش از توان زمين موجب فرسايش خاك مي‌‌شود؛ و نگهداري و چراي حيوان روي زمين و سوزاندن[پس از برداشت محصول] منجر به غني‌سازي خاك در نزديكي زيست‌گاه انسان و تغييرات گياهي مي‌‎شود. برخي از اين تغييرات مانند از بين بردن درختان جنگل يا پلكاني كردن دامنه تپه براي كشاورزي، تعمّدي هستند (اسپنسر و هيل 1961) فعاليت‌هاي انسان و طبيعت از چنان بُعد زماني و بهم پيوستگي برخوردارند كه جدا شدني نيستند. قالب‎هاي اسكان (نوع و شكل سكونت‌گاه‌هاي) شهري و روستايي. قالب‎هاي اسكان(شكل و نوع سكونت‌گاه‌ها) قسمت اعظمي از ويژگي‎هاي چشم‌انداز انسان‌ساخت را تشكيل مي‌‌دهند. مطالعه نوع سكونت‌گاه روستايي،‌ عمدتاً با نوع خانه‌ها،‌ ترتيب و آرايش خانه‎ها و ديگر ساختارهاي مرتبط با يكديگر و همچنين شبكه جاده ها و پراكنش و ترتيب مزارع سر و كار دارد. فرهنگ غيرمادي مانند زبان و مذهب.  زبان موثق‎ترين ردياب قومي محسوب مي‌‎شود زيرا انتخاب اختياري كلمات از يك خزانة وسيع، تكرار تصادفي را بعيد مي‌‌سازد. به‌علاوه زبان به عنوان ابزار و اثر گفتگو، سازنده و محصول انسجام گروهي و در نتيجه فرهنگي است. تحليل زبانها و پراكندگي آنها معمولاً‌ وظيفه متخصص[زبان‌شناسي] است اما از نتايج آن به طور گسترده‌اي در جغرافيا استفاده مي‌‌شود. موضع‌نگاري (توپونيم) از اجزاي سازنده زبانند كه بسيار به جغرافيا نزديك مي‌‌باشند. مذهب نيز به عنوان يكي از شاخص‌هاي ماندگاري اقوام مختلف، يك نهاد اجتماعي با ساختار فضايي چشمگير و شكل‌دهندة چشم انداز فرهنگي است. جغرافيا با مذهب از جهات بسياري سرو كار دارد كه از توزيع مذاهب در نواحي مختلف گرفته تا ارايه جلوه‌اي از نظم و قانون در مناظر و چشم‌اندازهاي مختلف را دربر مي‌‌گيرد.   منشاء و پراكندگي فرهنگ‎ها و تمدنها گسترش فرهنگ به سادگي از طريق خصيصه‎هاي فرهنگي خاص قابل مطالعه است اما اغلب، مجموعه كلي خصيصه‎هاي فرهنگي توسط مردمي قدرتمند و متنفذ به يكديگر جوش خورده و به شكلي نسبتاً يكسان و منسجمي در يك محدوده وسيع گسترش مي‌‌يابد. ممكن است نوع زندگي يا تمدن از آغاز تا گسترش به پايگاه بزرگ‌تر، پيگيري شود تا اينكه نهايتاً‌ به حدودش مي‌‌رسد و توسط فرهنگ گسترده ديگر جايگزين يا جذب مي‌‎شود. رشد تمدن پوتاميك از جايگاهشان در بين‌النهرين، رشد ملت چين از مركز فرهنگي اش در دره «‌وي» يا پيوند مجموعه اقتصادي – سياسي ماركسيست به بدنه‌هاي فرهنگي مختلف طي پنجاه سال گذشته، موضوعات مناسبي براي چنين تحليل‌هايي هستند. جغرافي‌دانان به طرق مختلف فرهنگ را مورد بررسي قرار داده‎اند. براي مثال تقسيم جهان به مناطق عمدة فرهنگي (راسل و نيفن 1951) بررسي توسعه فرهنگ‎ها و خرده فرهنگ‎ها، ترسيم نقشه نواحي كانوني و مركز و پيراموني يا حاشيه فرهنگ‎ها(مينيگ 1965) و مطالعه جزاير فرهنگ. ارزيابي فرهنگي محيط نظريه‎هاي مورد توجه جغرافيا خود اغلب از ارزيابي‌هاي عمومي محيطي بدست مي‌‌آيند. دگرگوني آنها در گذر زمان نشان مي‌‌دهد كه آنها نيز، هرچند به نحوي معقول، بخشي از فرهنگ متغيرند. آنچه انسان با منابع طبيعي انجام مي‌‌دهد به فن‎آوري او، درك او از منابع طبيعي، جايگاهش در ميان منابع و مجموعه‌اي از ارزش‌هاي مرتبط با حال و آينده او بستگي دارد. كلارنس گلاكن (1956) جايگاه انسان را در طبيعت، از نقطه نظر تغييرات تفكرات غربي درباره جهان قابل سكونت، بررسي كرده است. برداشت‌هاي غيرغربي آنگونه كه تحت‌تأثير نظريه‌هاي كيهان‌شناختي و تجربيات شكل‌گرفته و به زبان آمده‌اند نيز براي تفسير الگوهاي زندگي ضروري‌اند. (لونتال 1961)  اهداف بسياري از مطالعات براي يافتن جواب‌هاي واقعي به سوالات خاص انجام شده است. برخي مطالعات عمدتاً در حيطة سنتي كاوش‌هاي جغرافيايي انجام گرفته‎اند، كه شامل تحقيقات ناحيه‌اي در حوزه جغرافياي فرهنگي (مثال واگنر 1958) و سفرهايي كه به منظور جمع آوري اطلاعات اختصاصي‎تر (جزئي‌تر) انجام شده‎اند، مي‌‌شود.(مثال زلينسكي 1958) ساير مطالعات در جستجوي ارتباط موجود در راه حل مسائل پيچيده‌تر هستند. (جغرافيايي بودن آنها در طبيعت يا جهات ديگر) موضوع اصلي آثار نيفن، استفاده از ويژگي فرهنگي خاص به عنوان شاخص مهاجرت و انتشار7 و نواحي فرهنگي كه شكل داده‌اند مي‌‌باشد. روش‎ها مطالعه نواحي كوچك‌تر به احتمال زياد، به اطلاعات مشاهدات ميداني بستگي دارد. آنهايي كه مقياس جهاني‌تر دارند، لزوماً‌ به منابع ثانويه بستگي دارند. تحليل‎هاي مكاني و زماني غالباً‌ كانون منطقي مطالعات را تشكيل مي‌‌دهد. تحليل هاي مكاني، ساده سازي از طريق ارائه الگو يا نظم مكاني- يا همان الگوي توزيع فضايي پديده‌هاي جغرافيايي- را جستجو مي‌‌كنند. اما تحليل هاي زماني بر تغيير در عمق تاريخ يا ترتيب مفصل تر تغييرات كه به عنوان فرايند شناخته مي‌‌شوند تاكيد مي‌‌كنند.  ترتيب و آرايش مكاني داده‌ها ويژگي ضروري جغرافياست نقشه،‌ ابزار بصري مرتب‌سازي يا (آرايش فضايي پديده‌ها)و داده‌ها بر حسب نظم و آرايش مكاني است. نقشه برداري توزيع ويژگي يا مجموعه فرهنگ توصيفي را تشكيل نمي‌دهد بلكه به نظريه چگونگي ايجاد ويژگي فرهنگي منجر مي‌‌شود. روش معمول تفسير نقشه،‌ جستجوي لازم و ملزوم توزيعات است كه ممكن است پيوند اتفاقي باشد. روش دوم،‌ بررسي توزيع به عنوان محصول متغير از انتشار انهدام و جستجوي شرايطي است كه تغييرات را كنترل مي‌‌كند. (زلينسكي 1958 اسپنسر و هيل 1961) نقشه ايزوكرونيك در پيوند زدن تحليل‌هاي زماني و مكاني، مفيد است. ترتيب زماني داده ها لازمه مطالعه فرهنگ است. ماهيت و طبيعت محافظه‌كارانة فرهنگ كه حتي در فرايند تغيير، از مدل هاي اوليه تبعيت مي‌‌كند، انسان را به مطالعه از طريق رديابي تداومش تشويق مي‌‌كند. اگر ابزاري در هر بعدي از طراحي اش،‌ كاربردي نباشد،‌ از لحاظ تكويني و پيدايشي، از طريق رديابي ريشه‌ها و حركت‌هايش قابل توضيح است. جان لاگلي،‌ اين نوع توصيف فرهنگي را در طرحش براي مطالعه اثرات قابل لمس اين چشم‌انداز بر حسب تاريخچه هنر تاكيد مي‌‌كند و بر لزوم فرهنگ مرتبط با زمان به جاي فرهنگ مرتبط با مكان تاكيد مي‌‌نمايد. (135 ص 1937). مفهوم فرهنگ ابزاري را فراهم مي‌‌آورد كه مي‌‌تواند كساني را كه به دليل دوري از متن آن فرهنگ، منطقاً قانع نمي‌شوند، قانع سازد به طوري كه مردمي كه از يك زمينه فرهنگي خاص تغيير مكان و مهاجرت كرده‌‌اند،‌ قانع‌كننده است. پي بردن به دلايل اصلي گزينه هاي فرهنگي،‌ توضيح كاربردي را از آنچه كه زماني غير منطقي بود فراهم مي‌‌آورد. جغرافياي فرهنگي كمتر به توضيحات پيدايشي و تكويني وابسته است زيرا مي‌‌توان هسته اصلي و نقطه اتكاء آن را كه تغيير فرهنگ يا ضعف فرهنگ مي‌‌ناميم بر حسب رضايت بشري توضيح داد. پيش‌بيني جهت تغييرات فرهنگي به‌ ‏‏‎‍‎‎اعمال بيشتر يافته‌هاي جغرافياي فرهنگي مي‌‎انجامد. هر تئوري تغيير فرهنگ بايستي قرينه جغرافياي فرهنگي به عنوان توصيف مكاني داشته باشد. استفاده مفهوم فرهنگ در مطالعات ناحيه‎اي توسط جغرافي‌دان و انسان‌شناس، به وسيله توماس مورد توجه قرار گرفت.(1957) مجموعه روشهاي عمومي(روش مطالعه و تحقيق در جغرافياي فرهنگي بر پايه اصول كلي مطالعات جغرافيايي است) توسط واگنر و مايكسل به صورت زير خلاصه شد (24 ص 1962):‌ چه كسي؟ كجا؟ چه چيز؟ چطور؟ و چه وقت؟. مفاهيم فرهنگ،‌ ناحيه فرهنگ، چشم انداز فرهنگ، تاريخ فرهنگ و اكولوژي (بوم شناسي) فرهنگ به اين سوالات پاسخ مي‌‌دهد. مفاهيم بر بخشي از تحقيقات اشاره دارد. بيشتر آنها با ابعاد مفهومي به جاي ابعاد هندسي سر و كار دارند. چون جغرافياي فرهنگي با طيف وسيع از پديده‌ها سرو كار دارد،‌ روش‌هايش بايستي متفاوت باشد.  سؤالات پيوسته ممكن است اهداف مطالعه در جغرافياي فرهنگي به صورت اين الگوها ديده شود:‌ انتزاعي يا عيني، منفرد يا مجتمع. بسياري از سؤالات كلي جغرافياي فرهنگي،‌ به مشتقات اين الگوها بستگي دارد، كه در قالب‌ها و الگوهايي همچون: محيط، كاركرد، فناوري،‌ مكتب،‌ آرايش الگوهاي اوليه و پيشين و اختراعات و رويدادها، به طرق مختلف جستجو مي‌‌شوند. از مشتقات يك فرم يا الگو لزوماً‌ به عنوان مدلي براي مشتقات ديگر استفاده نمي‎شود.  نقش محيط فيزيكي(مادي) جغرافياي فرهنگي با ارتباط انسان با محيط‌زيست طبيعي‌اش در هر سطحي از درك محيط مذكور سر و كار دارد. ساور در مطالعه انسان اوليه،‌ بر ارزيابي تغيير محيطي و فرصت محيطي براي پر كردن خلاء در مدارك مؤخر تكيه داشت. از سوي ديگر،‌ بدون توجه به محيط‌هاي فيزيكي كه از طريق آنها فرهنگ اشاعه مي‌‎يابد، مي‌‌توان پيوستگي و استمرار فرهنگ را در سطح زمين بررسي و رديابي كرد،‌ اگرچه براي تحقق اين امر بايستي بخشي از توضيحات ممكن چشم پوشيد. واكنش در برابر حتميت‌گرايي محيطي(جبرگرايي محيطي) (نظريه‌اي كه معتقد است محل زندگي انسان، نوع زندگي اش را مشخص مي‌‌كند) با جغرافياي نشأت گرفته از فرهنگ يكي شده تا سبب‌شناسي جغرافياي نويني را كه بر حتميت‎گرايي فرهنگي تأكيد مي‌‌كند، به وجود آورد. (نظريه‎اي كه به نقش فرهنگ در تضاد با نظريه نقش محيط تاكيد مي‌‌كند) يك جمله از حتميت‌گرايي فرهنگي اين است كه فرهنگ تعيين كنندة مفهوم محيط نزد انسان است.[يعني فرهنگ با نقش تعيين‌كننده خود، پديده‌هاي جغرافيايي محيط را به خدمت مي‌‌گيرد] يك ديدگاه قوي‌تر معتقد است كه درك انسان از محيط،‌ همه آن چيزي است كه در باب محيط طبيعي اهميت دارد. از آنجا كه ادراك تحت كنترلِ فرهنگ است، ‌ توضيح رفتار انسان نيز فرهنگي فرض مي‌‎شود. حتميت‌گرايي فرهنگي، نظرات مفيدي درباره تداوم رشد فرهنگ ارائه مي‌‌كند اما از لحاظ دلايل، كمتر موفق است. ( صورت ابتدايي كه بدون آن، نتيجه متفاوتي حاصل خواهد شد). هر كس بايد به خاطر داشته باشد كه يك،‌ ادراك از لحاظ تعريف، صرفاًَ يك توهم نيست (يعني مستقل از محرك خارجي) و دوم،‌ محيط ممكن است به اداره انسان در نوع دركش از نظم،‌ پاسخ ندهد. مشكلات انسان – طبيعت و فرهنگ – دو گانگي محيطي،‌ گاهي اوقات با همديگر قابل حلّند. اغلب انسان به عنوان بخشي از طبيعت قلمداد مي‌‌شود. انسان، فرهنگ و محيط در زمين به عنوان يك عامل در نماي كلي شخصيت ناحيه‌اي فرض شده اند.  فرم و عقايد يك خصيصه ساده در چشم انداز – كه بازگو كننده گذشته است- در نماياندن كاركرد اين چشم‌انداز كمك مي‌‌كند و برخي سنت‌هاي خاص پيش از ساخت را منعكس مي‌‌نمايد و احتمالاً‌ هيچ رابطه خاصي با خلقيات يا مجموعه‌اي از آرمانهايي كه انسان از آن استفاده مي‌‌كند،‌ ندارد. فرم پيچيده‌تر با كاركرد پيچيده‌تر‌،‌ همچون: فرم فيزيكي روستا يا جامعه‌اي است كه براي تسهيل شيوه زندگي ساخته شده و احتمالاً تفاوت‌هاي آن نوع زندگي يا آرمان‌هايي كه در پس آن قرار دارد را منعكس مي‌‌كنند. مطالعات اندك جغرافيايي[فرهنگي] كه اختصاصاً‌ با فرم مرتبط با ايدئولوژي انسان سروكار دارند حاكي از آن است كه انسان‌هاي بسيار متفاوت براي اهداف مشابه علني، فرم‌هاي يكسان را برگزيده‌اند. بررسي اسكان اصلاح شده هلندي در مي‌شيگان (جوركلوند 1964) نشان مي‌‌دهد كه چطور مهاجران به پشتيباني از فرم‌هاي متداول امريكايي،‌ از فرم‌هاي قديمي چشم پوشيدند همچنين نشان مي‌‌دهد كه چطور فرم‌هاي چشم‌اندازهاي امريكايي هنور با ايدئولوژي‌هاي قديمي آن جامعه مطابقت دارند. اگر فرم‌هاي مشابه با ايدئولوژي‌هاي متفاوت، هماهنگ شوند به اين نتيجه مي‌‌رسيم كه انسان‌هاي متفاوت، فرم را به عنوان كاركرد داخلي متفاوت برآورده‌ كننده نيازها مي‌‌بينند و به طرق مختلف نيازهاي خود را برطرف مي‌‌سازند. در مطالعه ديگر فيليپ واگنر به اين نتيجه مي‌‌رسد:‌ «نيكويا پيشنهاد مي‌‌كند كه گاهي اوقات دگرگوني‌هاي واقعي در حوزه اجتماعي،‌ تفاوت‌هاي نسبتاً كمي را در چشم انداز و فن‌آوري توليد مي‌‌كنند، بنابراين دو يا سه جامعه ممكن است كمي در درك و بهره‎برداري از يك سكونت‌گاه مشابه متفاوت باشند.(248 ص 1958) برعكس، انسان‌هايي با ايدئولوژي مشابه احتمالاًَ فرم‌هاي اجتماعي متفاوتي را براي سكونتشان ايجاد مي‌‌كند بايستي به تحقيق پيرامون منظم سازي فرم‌ها توسط آرمانها بيشتر پرداخته شود. فرم‌هاي توزيع و پراكندگي‎ها فرم‌هاي توزيع و پراكندگي موضوع سازمان‌بخشي هستند. اهميت تداوم و عدم تداوم پراكندگي‎ها،‌ ارتباط ناحيه اوليه به ناحيهِ با اهميت بيشتر يا ايستادگي كانون ناحيه (ناحيه كانوني يا دروني) از يك حوزه فرهنگي همگي ابعاد ساختار يا فرم‌هاي نواحي فرهنگي است.  ارتباط با ديگر حوزه هاي علمي جغرافياي تاريخي بخشي از جغرافياست كه بسيار به جغرافياي فرهنگي نزديك است. اين دو يكديگر را در جغرافياي تاريخي – فرهنگي تكميل مي‌‌كنند كه در آن تاريخ،‌ تبيين و تفسير فرهنگ و نيز فرهنگ،‌ مفهوم سازماني براي موضوعات مهم جغرافيايي مورد علاقه در تاريخ فراهم مي‌‌آورد. اما جغرافياي تاريخي مي‌‌تواند به تنهايي بايستد و مستقل باشد زيرا اغلب در محدوده مفهوم فرهنگي قرار ندارد. از سوي ديگر، فرهنگ همواره براي تبيين و تفسير مفاهيم به گذشته وابسته است. جغرافياي اقتصادي و جغرافياي فرهنگي راههاي جداگانه‌اي در پيش دارند به طوري كه يكي آنها عمدتاً‌ براي توضيحاتش به قوانين اقتصادي وابسته است و ديگري به الگوهايي از گذشته متكي است. اما سيستم كلي قوانين اقتصادي ممكن است مجموعه فرهنگي پيچيده‌اي باشد كه تا حدودي به طور تصادفي توسعه يافته و در لابلاي تارهاي غير قابل فرار قانون جهاني گرفتار نيست. حتي در بازار اقتصادي،‌ حضور فرهنگ در نوسان قيمت تأثير دارد. داخل نهادهاي جديد اقتصاد متغير، توليدات و انواع مؤسسات توليد و منتشر مي‌‌شوند كه حاكي از ويژگي‌هاي فرهنگي آنهاست. از طرف ديگر، قوانين اقتصادي مرتبط نيز لزوماً بخشي از تفاسير فرهنگي‌اند. بنابراين جغرافياي فرهنگي و اقتصادي در ديدگاه‌هاي كلي از دو حوزه به يكديگر ملحق شده‌اند. جغرافياي سياسي، مانند جغرافياي اقتصادي توسط يك نظم مستقلي كه قوانين خاص خود را دارد و سيستم‌اش، كاركردهاي عنوان شده را برآورده مي‌‌كند حمايت مي‌‎شود. يك ملت نماينگر يك عقيده است،‌ ريشه و خاستگاهي داشته و قدرت آن را تا فراسوي مرزهاي سرزمين اشاعه داده است. عقيده كلي يك ملت، مفهوم فرهنگي است كه خاستگاهي دارد و به نظر مي‌‌رسد- اين اعتقادات- در حال گسترش به سراسر مناطق سطح زمين است. هر ملتي بسته به علايق جامعه اغلب ويژگي‌هاي فرهنگي چون زبان ملي و مذهب را داراست. رفتار راي‌دهندگان نيز الگوي مقاوم را در فرهنگ ناحيه‌اي نشان مي‌‌دهد. شهرها داراي دو بعد سياسي و اقتصادي اند. هر چند بعد اقتصادي در مطالعات جغرافياي شهري قد علم كرده است. برنامه‎ريزي شهر و جامعه‌شناسي شهري قواعد هم ريشه‎اي هستند كه در يافتن منطقي براي جغرافياي شهري مستقل كمك مي‌‎كند. در همين زمان شهرها تجمعاتي از فرهنگ هستند كه به تفاوت‌هاي فرهنگي بسيار حساسند. از لحاظ دروني پراكندگي خرده‌فرهنگ‌ها داخل يك مجموعه شهري و چشم‌انداز شهري به طور مساوي با جغرافياي فرهنگي در ارتباطند. از لحاظ بيروني، كاركردهاي شهري و نگرش‌هاي شهري- روستايي از يك فرهنگ تا فرهنگ ديگر با هم متفاوتند. فرمول‌هاي رياضي رايج در مطالعات شهري و اقتصادي موفقيت‌آميز خواهند بود به شرطي كه اين فرمول‌ها بتوانند قواعد و مفاهيم رفتار فرهنگي را توصيف كنند. مطالعات سوئدي‌ها از تحليل‌هاي كمي انتقال فرهنگ ريشه گرفته و مي‌‌كوشند تا كيفيت‌هاي تصادفي و منطقي را شبيه‌سازي كنند. نظريه فرهنگ، چهارچوبي ايجاد مي‌‌كند كه در آن سيستم‌هاي كاركردي انسان ساخت،‌ با جغرافياي فرهنگي موشكافانه متناسب است و حوزه‌هايي كه با نظام‌هاي كاربردي سر و كار دارند بخشي از فرهنگ‌اند كه مي‌‌تواند با جغرافياي فرهنگي وسيع‌تر تركيب شود كه در آن مفهوم فرهنگ همواره بر يك ارتباط مناسب با زمان و مكان (فضاي جغرافيايي) پافشاري مي‌‌كند. شايد درك مفاهيم فرهنگ و فرهنگ‌ها سريع‌ترين راه به نقطه نظري است كه كاملاً به وسيله فرهنگ محدود نشده و انسان مي‌‌تواند فرهنگ خود را در دورنمايي ببيند. فرهنگ، ميانجي‌اي شايسته، در مطالعه‌اي است كه نقطه حركتش مقايسه مردمان و سرزمين‌هاي متفاوت است.